در زمان های قدیم تاجری والا مقام در امر تجارت بود . مقام تاجر به قدری در فلک قرار داشت که او را به تاجر الدوله ملقب کرده بودند. وی چنان مقام خویش را والا گرفته که کسی جز خود و فردی دیگر را قبول نداشته ،و آن فرد کسی نبود جز تک پسرش فیض .
تاجر از این بی خبر بود که روزی غرورش باعث زمین خوردن وی می شود گویا لنز غرور بینایی چشمانش را گرفته بود !
فیض از این مطمئن بود که کسی جز خودش به والایی و مقام پدرش نخواهد رسید پس تصمیم می گیرد که دست به کاری بزند.
تاجرالدوله به همراه تک پسرش ره توشه سفر را بسته و به همراه خدم و هشم راهی سفر می شوند در مسیر رفتن خطری آنها را تحدید نکرد اما در مسیر بازگشت فیض تمام افراد کاروان را با ثروت کلانی که از تجارت با یک تاجر جوان که هم سن سال خودش بود بدست آورده صرف خرید محافظان کاروان میکند ![enshay.blog.ir]
افرادی که توسط فیض خریده شده بودند پدر او یعنی تاجر الدوله را بر زمین زده و شمشیر بر گلوی وی گذاشتند در همین میان دست پروردگان فیض فیض را فرا می خوانند فیض بر سر پدر خودش میرود . فیض صورت خودش را با سریری بسته بود به همین دلیل پدرش وی را نشناخت
تاجر الدوله میگوید :
_ای جوان تو کیستی؟ سریر از صورت خود بردار تا که قاتل خود در پایان عمرم بشناسم !
فیض جوابی نمیدهد اینبار تاجر الدوله با خشم میپرسد :
ای مردک تو کیستی که قصد جان و مالم را کردی سریر از صورت خویش بردار !
فیض سریر را از صورت خود برداشته
تاجر الدوله که حال پسرک خود را شناخته بود میگوید :

*"زی تیر نگه کردمو پر خویش عیان دیدم**ما ز که نالیم از ماست که برماست !"

*شعر : ناصر خسرو با اندکی تغییر (زی تیر نگه کردو پر خویش عیان دید *** گفتا ز که نالیم از ماست که برماست )