شب است و دیر وقت آسمان تاریک تاریک خالی از ستاره، خوابم نمی آید در کنار پنجره نشسته ام به تماشای شاخه های درخت که باد آنها را به لرزش درآورده است.
پنجره را باز میکنم چه هوای خوبی خیلی خنک است، هرچند هوا تاریک است ولی میتوان تشخیص داد که ابریست آری این باد هم باد بارانیست .
چه شب آرام کننده ای کاش ابری نبود و ستاره بود تا عاشقانه می شد ، نگاه میکنم همراه با نگاهم دقیق گوش می دهم ساکت است ، صدایی نیست که توجه ام را به خودش جلب کند موسیقی می‌گزارم که به این شب بیاید و از هر آرامی آرام ترم کند همانطور همراهش زمزمه میکنم .
سرعت باد کم می شود و نسیم می شود ،نسیمی خنک،نفس میکشم ، نفسی عمیق از ته دل،عجیب است!بوی دریا را استشمام میکنم به گونه ای که انگار در حوالی ام اقیانوسی به بزرگی آرام است .
از فکرم لبخندی میزنم سکوت را میشکنند ماشین ها ، سرم را میان دو دستم گرفتم وای که چقدر صدایشان سرسام آور است .
از ترس اینکه مبادا آن میگرن عذاب آور دوباره صدایم بزند ، پنجره را میبندم و دوباره آن هوای خوب و آرام کننده جایش را با هوای بد و کسل کننده عوض میکند ..
از شدت بد بودن هوا نفسم تنگ میشود گلویم را می فشارم و سرفه میکنم از سرفه های محکم گلویم سوز می دهد اسپری را بر میدارم و به زور در دهانم فرو میکنم نفسم کمی برگشت خدایا نفس کشیدن چیست؟ از باوفا بودنش خسته شدم همه با بغض گلویم را گرفتند این با نفس...
نفس کشیدن بدون همنفس معنایی ندارد.