تفاوت فاحشیست میانِ شمعدانیِ قرمزی که گوشه طاقچه و در معرض نور خورشید و آغوش گلدانِ سرامیکیِ مورد علاقه مادربزرگ،با آن خط های دَرهمِ دوست داشتنی نمو یافته!و نرگسی که ریشه هایش تنها نوازش لایه زخیم پلاستیکی ظرف ماستِ  کم چربِ وعده ناهار را به خود دیده و در مقابل ناملایمت های بادو باران رشد کرده.
گل قهری که همیشه مورد توجه و عنایت دخترک موحنایی همسایه قرار گرفته کجا و کاکتوسی که با کلیشه مقاومتش دوازده ماهِ سال،بی آبی را تاب می آورد کجا؟
رُزهای سفیدوصورتی ای که زینت بخش پیکانِ اسقاطیِ عروس و دامادِ مشوشِ پشت چراغ قرمزهستند،را که نمی توان با حسن یوسف پژمرده و تنهای گوشهء حیاطِ ساختمانِ مخروبه انتهای کوچه مقایسه کرد!
اما میدانی،زیبایی اَزانِ مریمِ جا گرفته در دست های کوچک و عرق کردهء دخترکِ فال فروش خیابان ششم همانقدر است که لاله های صادره از هلند به آن می بالند.
ماهیت گل زیبایی است! عطر گلبرگ های یاس زیر بینی ات را قلقلک می دهد،حالا چه برسرقبر پدربزرگ باشد!چه در باغچه دست سازَش. ماهیت و ذات انسان ها هم از عشق و محبت سرچشمه می گیرد؛هیچ تفاوتی هم بین مهندس و کارگر افغانی و سوپری محل و ساقیِ پارک پشتِ مدرسه نیست.
از پزشکی که گیرودارِ زندگی اش را فدای یک تارمویِ نداشته طفلِ سرطانی کرده گرفته،تا قاتلی که سمفونی نفس های اخر و لخ لخ دمپایی هایش موجب خنده و اشک گوشه چشم حضار آماده در پای چوبه دار می شود!
انسان ها در هر رنگی و باهرلباسی و لبریز از هر استعدادو تفاوتی دوست داشتنی اند،هرکدام باهرمیزان عقل و وجدان و هرجور عقیده ای حتما دستخوش شرایطی قرار گرفتند که دست به پَرپَر یکدیگر زده و تن به پژمردگی داده اند.
ما چه میدانیم؟!شاید حسن یوسف خشکیده امروز،عزیزِدل کسی بود که تا دیروز در لابه لای دیوارهای مخروبه انتهای کوچه نفس میزد.
یادمان باشد هر انسان تکرارنشدنی ترین حادثه تاریخی ست!پس قبل از پژمرده شدن باید کنارهم نفس کشید.