هرروز صبح از خانه بیرون می زدم و یواشکی در پشت درختان سر به فلک کشیده ی کنار ریل راه آهن مانند آفتاب پرستی خود را به در خت می چسباندم و نظاره گر دخترک گل به دست می شدم .
برایم جای سوال بود چرا هر روز صبح گل هایی را که  با زحمت از بالای تپه ها می چیند  با دستان زیبای کوچکش مرتب کرده وبه کنار ریل می اورد ؟ او منتطر کیست ؟
چه کسی قرار بود هر روز ازآن قطار پیاده شود ؟! و وی با دسته گل زیبا به انتظار نشسته است .
اما دخترک زیبا  ساعتهامنتظر می ایستاد
وناامید به خانه بر می گشت و دوباره صبح روز بعد  ..... گویا شب هاروح لطیفش می میرد و فردایش روح تازه در جسمش دمیده می شود .
آن روز ، دیگر طاقت به انتظار نشستن را نداشتم ؛ آرام آرام خود را به دخترک رساندم و کنارش نشستم . به چهره زیبایش خیره شدم  ناگهان دستم به سمت موهای طلایی رنگش رفت ،که در وزش نسیم روی صورتش به رقص در امده بودند . با ملایمت؛ موهای روی صورتش را کنار زدم وآهسته پرسیدم :دخترکم تو هرروز منتطر کسی هستی ؟  دسته گل هایت چه زیباست !  مسافرت کیست ؟چرا نمی آید ؟
دخترک زیبا با چهره معصومانه به من نگریست و با صدایی غمگین و بغضی در گلو گفت :خانوم من منتظر پدرم هستم .
او سال ها با این قطار از اینجا رفته است و به من قول داده است که با همین قطار بر گردد .
_  خب عزیزم پدرت کجاست ؟
دخترک آهی کشید و ارام گفت : مادرم می گوید به بهشت رفته است . تو می دانی بهشت کجاست ؟
نگاهی به گل های رنگارنگ در دستش انداختم که تابش نور باعث پژمرده شدنشان شده بود . گفتم : بهشت نزدیک است حتی نزدیکتر از فاصله ی من وتو . آری! پدرش تنها شهید گمنام این روستا بود .
ناگاه صدایی مرا به خود آورد، خانوم می شود مرا پیش پدرم ببری ؟  من من کنان گفتم : تو نرو ؛ او می آید ، او در قلبت است  حتی شاید هم در کنارت باشد .
دخترک دیگر سخنی نگفت و دوباره مثل هر بار دسته گلش را به زمین پرت کرد و با چهره ای درهم مرا ترک کرد و فردای ان روز دوباره به کار همیشگی اش ادامه داد . امید همیشه در دل ها زنده است .....