روزها ،ساعت ها،ثانیه ها همه و همه گذشتند و ما امروز روز های بهاری را یک به یک میگذرانیم..
نه اشتباه نکن. منظور از بهار،فصل ها و  درخت و شکوفه و  خیلی چیزهای دیگر نیست.نه...
بهار هنوز هم که هنوز است برای خیلی ها شروع نشده است.
روزی نیما یوشیج در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت :(پسرم یک بهار را یک تابستان را یک پاییز را و یک زمستان را دیدی.از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی).
آری او راست میگفت.من آدم هایی را میشناسم که سالهاست در زمستان عمر میگذرانند.صبح ها بیدار میشوند ،قدم میزنند،میخوابندو تنها بازیگر هایی در نقش انسان می‌باشند ولی آنها هیچگاه بهار را تجربه نکرده اند.
تمام وجودشان در آن روز زمستانی زیر خرابه های خانه ی آن پیرمرد نویسنده ای جا مانده که آرزو کرد یک روز بتواند تمام جهان را با جمله ای دگرگون کند اما عمر مجالش نداد...
دلم برایشان میسوزد آنها هیچگاه شکوفه ی لبخند را نسیم خنک را و دیدن غروب ساحل را تجربه نکرده اند.
آری آنها زندگی هم نکرده اند.
اما خب دلسوزی فریاد نیست که مردم بشنوند بلکه تنها لبخندیست که مدت هاست از آن محروم شده اند.
راستی اصلا لازم نیست که هفت سین امسالمان با سین شروع شود بگذارید یک سال هم که شده مهربانی جایگزین تمام سین های تکراری هر سال شود.
حیف که این حقیقت را دیر درک کردیم...