پیر مرد مانند صبح روز قبل از خواب بیدار شد و به سوی مزرعه اش رفت .ابر ها هر یک گوی سرعت را از دیگری می دزددیدند ، تا زودتر  به خورشید رسند و چهره اش را بپوشانند .
پیر مرد به این صحنه ها نگریست و پر از احساس زیر لب شعری می خواند . گویا عاشق شعر وآواز بود . به مزرعه اش رسید . کار هایش را بعد از مدت ها به اتمام رساند و روی چهار پایه چو بی اش نشست .
با خودش فکر کرد ؛ اگر این مزرعه را نداشت چه می شد ؟ چگونه می توانست زندگی اش را بگذراند ؟
همان طور که به آدمک تنهای وسط مزرعه خیره بود زیر لب خدا را سپاس گفت ؛ جیر جیرک ها می خواندند و پرندگان در آسمان می چرخیدند . خورشید در حال غروب کردن بود .پیرمرد به خود امد و متوجه شد که ساعت ها گذشته واو با آدمک تنهای مزرعه در حال گفتگو ست . آدمک لبخندی بر لب نداشت ودر فکر دنیای بیرون از مزرعه بود .رو به پیرمرد گفت : به نظرت من روزی آزاد خواهم شد ؟ می توانم روزی راه بروم و بخندم ؟!
دل پیر مرد لرزید وبه حال آدمک سوخت  . تصمیم گرفت برای دل خوش کردن او هم شده حرف بزند.
 پس گفت :  هیچ چیز غیر ممکن نیست . بخند وامید وار باش .
پیر مرد خسته دستانش را روی زانوانش نهاد واز جا برخاست و همان طور که این شعر را زمزمه می کرد به سوی خانه اش به راه افتاد : ..... آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند ......