پدرم مردی مغرور و دست نیافتنی است و به جزیره ای دور افتاده می ماند که ورود به آن ممنوع است. سال ها است که از پدرم دورم نتوانستم ان را کشف کنم ;درست حکم قایق ران بی پناهی را دارم که می خواهد به جزیره برود و در قلب آن احساس امنیت کند اما آن هر بار با امواج بلند اورا به دور دست ها پرتاپ می کند درست مثل پدرم که وقتی من یک قدم به سمتش بر می دارم مرا ده قدم  عقب می راند .جزیره خشکی بر روی اب است که دور تا دور آن را آب فراگرفته، اما پدرم مردی است که غرور مردانه دورش را احاطه کرده و به او اجازه  نمی دهد که دخترکش را در آغوش بگیرد همانگونه که اب های اطراف جزیره با امواج بلند اجازه ورود به جزیره را نمی دهد.اما من این جزیره را روزی احاطه می کنم. و دافعه ی برمودا گونه اش را خنثی می کنم.