بسم الله الرحمن الرحیم

در روز جمعه ی زمستانی سال که هوا آرام و قرار ندارد و دل پرش را با بارش باران سبک میکند، در بالکن اتاق چشمانم را به کوچه و درختان خیس شده از  بلورهای اشک آلود ابرهای زمستانی اما بهارگونه میدوزم و ذهنم به سخنان پدر و سالیانی که درآن حضور نداشتم پر میکشد...
به آرامی بر میگردم و نگاهی به دیوار اتاقم که باعکس قهرمانانِ قهرمان زندگی ام،پدرم، زینت داده شده است می اندازم. بوی نم باران و صدای چیک و چیک آن ،همراه تاریکی شب آرامش فضا را بیشتر میکند. باز هم صدای پدر اکو وار در سرم تکرار میشود: +خون،شهید،غیرت،میهن...
ناگهان چیزی باعث میشود چیزی باعث میشود چشمانم را ناخود آگاه باز کنم. مینشینم و به میز زل میزنم. نگاهم به قلم  کنارِ دفتر خاطراتِ زمان جنگ پدر، کہ جلد نسبتا کهنه ای دارد می افتد...
دفتر خاطرات را بر میدارم و به آرامی باز میکنم. موضوع خاطره ی آن روز نظرن را به خود جلب میکند. ابروهایم از شدت تعجب بالا میروند، چشمانم  را دقیق تر میکنم:
+(قلم حاجی)
.
.امروز یکی از آن روز های بارانی است. هوا فوق معنوی و حس و حال بچه های گردان عمار هم فوق عرفان. خداروشکر عملیات دیشب به خوبی و خوشی به پایان رسید.
موفقیت این عملیات را اول مدیون خدا و اهل بیت( ع) و بعد غیرت و رشادت بچه های تیپ و قلم حاج احمد هستیم. بچه ها به شوخی اسم قلم حاجی را قناسه گذاشتند.چراکه یا نقشه های خیلی خوب مغز دشمن را مانند قناسه نشانه میگیرد...

و باز هم پدر خاطراتش را با جمله ی همیشگی به پایان رساند..خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما ..آمین...
دفتر و چشمانم را باهم میبندم.. قلم کنار دفتر را در دست میگیرم و آن را لمس میکنم و ذهنم را وادار به تفکر میکنم...
آری،قلم،خون،شهید،غیرت،اسلحه...ذهنم را به شهدای جوانی همچون شهید حسین علم الهدی که از قلم خود گذشتند و با خون خود امنیت را برای این مرز و بوم برقرار کردندتا شهدای معاصر که با قلم خود جنگیدند ،تا جایی که دشمنان تحمل  نداشتند و با ریختن خونشان به خیال خام خود راهشان را بستند شهدایی همچون احمدی روشن،شهریاری ،و دیگر شهدای راه اسلام،میرسانم...
حیفم آمد راه رفته ی ذهنم راباقلم بر دفترم پیاده نکنم.
یادم آمد ... هان!قلم،شهید،اسلحه. از کجا به کجا رسیدم!؟ احساس میکنم قلم در دستم سنگینی میکند. شانه هایم میلرزد، توان نوشتن ندارم،!این سنگینی از چیست؟!!
احساس مسئولیت یا احساساتی شدن؟؟؟  من چه؟ چکار کردم برای ادامه ی راهشان؟ چه میتوانم بکنم در روزگاری که از هر طرف بنگری هنوز هم اسلحه جوابگو نیست؟
پدر میگوید :+((انگار همین دیروز بود که گفتند خرمشهر را خدا آزاد کرد...))
آن زمان خون ریخته شد ،با اسلحه،سال های سال گذشت بازهم شنیدیم از سردارمان که گفت:-((اسلام پیروز شد و دشمن نابود))
اما هنوز هم صدای خمپاره هست..بوی خون هنوز هم آزار دهنده است.
 کِی به پایان میرسد صدای تیر و بوی خون؟!خُب شاید تا ظهور حضرتش باشد که قطعا همین است...
مگر میشود دست روی دست گذاشت و گفت آقا بیا؟بگویم نشسته ام تا بیایی؟
نه! من ایستاده ام...ایستاده ام و در تکاپو. در تکاپوی جنگی که از آغاز دنیا شروع شده است و قرار است با ظهور حضرت به پایان رسد.
جنگی که از همان آغاز قلم بود و اسلحه و خون...هرسه در کنار هم..اما امروز شاید رنگ قلم کمی بیشتر شده باشد، چراکه خدعه و نیرنگ ها پررنگ تر شده اند...پس بنویس قلم من. بنویس و آماده شو برای جهادی که بر دوش من و توست .برای جنگ نرم و دیگر جنگ ها...
با صدای زنگ بیدار باش ساعت پاتختی ام که به گوش میرسد به خود می آیم... خوابم نگرفت و ساعت مدرسه رسید باید سر کلاس حاضر باشم .. آخر اینجا سنگر من و توست قلم برای جنگ نرمی که در پیش داریم...