سفرها یا کاری هستند ویا تفریحی ،  اما هر سفر می تواند تجربه ای با ارزش باشد برای زندگی .
دوازدهمین روز از فصل شکوفه ها به روستای زیبا وبا صفای زنگت از توابع هزار جریب نکا رهسپار شدیم .  این روستا چنان شکوه وجلالی دارد که هر ساله در این روزها گردشگرانی را از داخل وخارج کشور میز بانی میکند .
صبح بود که حرکت کردیم . از جاده های باریک و پر پیچ وخم گذشتیم . جاده بسیار خطر ناک بود . سمت راست ما کوه های صخره ای وجود داشت که هر لحظه ممکن بود به سر ما آوار شوند .
از سوی دیگر به دره ژرف و عمیق ؛ به قول خودمان دره مرگ منتهی می شد .
اما درختان سر سبز با تنه های باریک در آن سوی کوه ها خودنمایی می کردند . 
آسمان صاف وآفتابی بود وابرهای پنبه ای به این طرف وآن طرف می رفتند . کوچ دسته جمعی پرندگان بر فراز آسمان توجه هر مخاطبی را جلب می کرد .
هر چه جلوتر می رفتی ، زیبایی ها چشم نواز تر می شد .  با صدای گوش نواز اذان مسجد روستا فهمیدیم ؛ به مقصد رسیدیم .
با خوشحالی بسیار به این طرف و ان طرف نگاه می کردیم تا شاید یکی از بستگان را ببینیم ؛   زیرا قرار بود همه اقوام ودوستان برای گذراندن آخرین روز از تعطیلات نوروزی  به  این روستا سفر کنیم .
از پل بتونی روستا گذشتیم وبه ویلای خاله ام رسیدیم .
ویلا تمام چوبی بود ، کنار نرده های قهوه ای رنگ آن گلدان های کوچک شمعدانی گذاشته بودند که زیبایی خانه را دو چندان می نمود .در هر یک از اتاق های خانه سه بخاری هیزمی تعبیه کرده بودند که ما را به حال وهوای سال های دور می برد .
بعد از خواندن نماز ظهر ،صرف ناهار و کمی استراحت تصمیم گرفتیم ؛ دسته جمعی به آبشار روستا برویم  .کتانی هایمان را پوشیدم و مقداری ساندویچ و بطری های آب را در کوله پشتی هایمان قرار دادیم ؛ همراه خانواده وبستگان به راه افتادیم . درراه می گفتیم ومی خندیدیم و با مسافران روستا احوال پرسی می کردیم .
به ورودی آبشار رسیدیم .  جایی که پر از سنگ های درشت بود ،  تنها راه عبور ما ،  گذشتن از این سنگلاخ ها بود .  همگی با وضع اسف باری از این منطقه عبور کردیم ؛ تازه اول راه بود و برای رسیدن به ابشار باید از قسمت های سخت تر نیز می گذشتیم .هر چه جلو تر می رفتیم ؛ پهنای مسیر باریک تر و خطر ناک تر می شد . به دلیل وجود دره بسیار عمیق وپر از درختان سر به فلک کشیده ، گذشتن از آن غیر ممکن به نظر می رسید . ولی با این وجود مردان جوان فامیل دست از شوخی کردن بر نمی داشتند و داستان های خیالی از سقوط افرادی در این دره و بر نگشتن تعداد زیادیاز مسافران که به این مکان آمده بودند سخن می گفتند .با اینکه می دانستیم هر آنچه که بیان می کنند ساخته ذهنشان است ناگاه کمی ترس در وجود مان رخنه کرده بود  .
در سمت راست مسیر دیواره های ماسه ای وجود داشت که می توانستیم به ان تکیه کنیم ولی باز هم با این کار به سخره گرفته می شدیم . با کمی عصبانیت که توام با شادمانی بود به ابشار رسیدیم . کفش هایمان را در اوردیم و زیر آبشار رفتیم . عمق اب زیاد نبود ؛ زیرا این آب وارد روستا میشد واهالی روستا از ان اب گوارا استفاده می کردند . اب بسیار سرد بود ، زیرا تنها دوازده روز از رفتن زمستان می گذشت .
با این حال ،دل به دریا زدیم و روی هم آب پاشیدیم وکلی ذوق کردیم طوری که صدای قهقهه خنده هامان فضای کوهستان را پر کرده بود .  انگار تمام مشکلات وسختی ها را فراموش کرده بودیم و با تمام وجودمان احساس شادی ونشاط می کردیم واین یکی از ناب ترین دقایق زندگی است که تنها برای لحظه ای دل از این ناملایمت زندگی برکنی وخودت را به طبیعت بسپاری ......
این سفر بهترین وماندگار ترین در تمام دوران زندگی ام است  با سفر به طبیعت وزیبایی های آن ؛ لطف بی کران پروردگار را نسبت به بندگانش دیدم . وسپاسگزار خواهم بود از خالق عظیم القدر