در یک شب زمستانی که دانه های برف آرام آرام و بی صدا بر زمین مینِشَست طوری که گویی خداوند ابرها را رنده رنده کرده بود و همچون ستاره روی زمین پاشیده بود، آدم برفی ای از جنس دانه هایی که روح آسمان در خود داشت به دستان دو دِلداده جان گرفت.

 صبح شد و او خورشید را دید. آدم برفی عاشق خورشید شد. از ته دل لبخندی زد و رو به خورشید کرد و گفت:چه گرمایی، چه عظمتی، چه زیبا میشوند دانه های برف وقتی ذره ای از وجودت را نثارشان میکنی! به راستی که تو پیوندِ میانِ عشق و پروازی.
خورشید گفت:چرا میخندی!؟دیوانه شدی؟؟
_نمیفهمَم!تو زیبا ترین مشهودی هستی که تا به حال شاهدش بودم و عجیب ترین حسی هستی که تا به حال احساسَش کردم. چرا نباید بخندم!؟
_میخواهی بگویی که از سرنوشتت بی خبری!؟
_سرنوشت!؟این دیگر چیست؟؟
_سرنوشت یعنی چیزی که از ازل برای تو تعیین شده است و سرنوشتِ تو مرگ است.
_مرگ! ازل! چه کلمات عجیبی. معنی اینها را خوب نمیدانم، اما وقتی تو را دیدم زندگی را با تمام وجودَم احساس کردم. برایم مهم نیست که سرنوشتم مَرگ است. من فقط لحظه های با تو بودن را میخواهم و همان ها برای زنده ماندن و زندگی کردنم کافیست.
_تو آدم برفی هستی،دل نداری،یک پا داری،تو حتی چشمانت هم از دُکمه است.
آدم برفی گفت:اما همیشه میخندَم.
خورشید ادامه داد:تو هیچ روحی نداری. تو همان برفی هستی که آسمان هَم از تو خسته شده و به زمین فرستادتَت. بله، تو به اینجا تبعید شدی.
 آدم برفی که اَشک پشت چشمان زیبا و درشتش بلور بسته بود گفت:دلم میخواهد کنارِ تو گرم شَوَم،آرام شَوم.
_تو در کنارِ من آب میشوی،از بین میروی.
_آب شدن و نیست شدن، هیچکدام برایَم مهم نیست، مهم آن آرامشیست که کنار تو حسَش میکنم و از تمام بدی ها و زشتی های دنیا حتی برای چند لحظه فارغ میشوم.
 خورشید که دیگر درست بالای سرِ آدم برفی بود ساکت شد و هیچ نگفت. آدم برفی زیر نور خورشید آرام آرام آب شد و از بین رفت. از او فقط دو چشم ماند که به خورشید خیره شده بود و لبخندی از جنسِ چوب که آرام آرام زیر پای آدم هایِ تبعیدی میشِکست و از بین میرفت. اما اینبار خورشید بود که عاشق آدم برفی شد.