روزی فقط دانه ای دردل زمین بودم .آنقدر در تاریکی ماندم تا توانستم سرم را از زیر خاک درآورم و نور زیبای خورشید، آسمان و دوستانم را ببینم.
بعد از آن رشد کردم ، به پنبه ای سفید و نرم تبدیل شدم.
فصل برداشت محصول بود،وباید مارو ازشاخه می چیدند.بعد از جمع کردن ،مارو  درون کیسه هایی ریختند،  به کارگاه بزرگی با ماشینهایی آهنی ومحکم،بردند،کم کم به نخ تبدیل شدیم، به هرکداممان  یک رنگ زدند، همه رنگی شاد و زیبا داشتند، مثل سبز، صورتی و آبی. اما من از همه تیره تر بودم.من سیاه بودم.
فکر می کردم به خاطر رنگم مرا از بقیه جدا کرده اند.
مرا با دوستان جدیدم به کارخانه پارچه بافی بردند.در آنجا به هم پیچیدیم و به یک پارچه بزرگ سیاه تبدیل شدیم.
دوست داشتم بدانم چه چیزی انتظار مرا می کشد؟ یک دامن دخترانه،یک کت مردانه،یک کیف زنانه یا قسمتی از کفشی پسرانه.
درون یک کارتن مقوایی خواب بودم که با صدای چرخ های خیاطی از خواب پریدم.
مارا از داخل کارتن خارج کردند و به دست مردی مسن سپردند.او هم با دقتی فراوان   پارچه ای طلایی رنگ را ،برروی ما می دوخت ،انگار نام کسی به زرینی خورشید بردل سیاهمان داشت شکل می گرفت...
حالا من اینجا هستم. از این بالا مردمی را می بینم که می آیند ومی روند،کسانی را که با چشمانی پر از اشک نگاهم می کنند...می شنوم صدای پسر بچه ای را که می گوید:«کاش یک روز من آن پرچم را عوض کنم.به نظر تو ممکن است؟»و برادر بزرگترش که می گوید:«ممکن است!! اما سعادت بزرگی است که نصیب هر کسی نمی شود.»
آری،آن دانه کوچک، آن نخ سیاه، آن تکه از پارچه، حالا به پرچمی تبدیل شده که برای خیلی ها عزیز است.پرچمی که دست هرکسی به آن نمی رسد، پرچمی که برفراز حرم سید و سالار شهیدان نصب شده است. پرچمی که مقدس است با نام صاحب آن ،حسین«ع»،واین نام تا ابد به رویش خواهد ماند.
واین سعادتی است که نصیب هر کسی نمی شود...