نگاهش همچنان پر از غرور بود.زمین در دلش به سادگی کرم خندید.
کرم که اکنون مشغول خوردن چشم لذیذ قورباغه ی گندیده ای که دو روزی از مرگش میگذشت بود،به زمین نگاهی انداخت و گفت:
_میبینی؟یه روز همین قورباغه امثال منو نوش جون میکرد؛ آلان چی!
ببین به چه ذلتی افتاده!هر موجودی که بمیره، من اونو میخورم.حالا اون میتونه ی قورباغه باشه یا...یاحتی یه فیل.
اماتو چی! فقط میتونی به این و اون نگاه کنی و هر کی هرچی بهت گفت، هی یه شعر یا پند و اندرز تحویل بدی.

زمین سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد.آمد جواب کرم را بدهد که کرم پیش دستی کرد:خیلی بی ارزشی.همه روی تو پا میزارن.به من نگاه کن!ببین چقدر کوچیکم.اما میتونم حیوونای بزرگ رو از آن خودم کنم.
یه نگاه به خودت بنداز! فقط قد دراز کردی و هیکل رو درشت؛ ولی هیچکاری نمیتونی بکنی.

زمین که بسیار دانا و متین بود، با خونسردی لبخندی زد و درحالی که چشمانش را بسته بود گفت:
-به گمانم فراموش کرده ای که اشرف مخلوقات، انسان، از من ساخته شده و در آخر، باهزینه ای بسیار، درون من جای میگیرد.
وقتی زمین چشمانش را باز کرد، قورباغه ی بزرگ سبز رنگی را دید که کرم از دهانش آویزان بود.

زمین لبخند تلخی زد و به حال تمام موجودات زنده ی دنیا گریست.