از کودکی عادت داشتم در انتهای سفر ، خاطرات آن را در دفترچه ام ثبت کنم.ترجیحم این بود که در لحظه ، از آنچه رخ می دهد لذت ببرم و در همین وقت ، دیده ها و شنیده ها را تا وقتِ ثبت خاطرات ، به ذهن بسپارم . اکنون نیز پس از گذشت آن همه سال ، هنوز این عادت ، همراه همیشگی من است .
اگر بخواهم از آغاز سفر بگویم ، باید اعتراف کنم که از همان ابتدا ، با مقصد وعده داده شده ، آشنایی چندانی نداشته ام و هنوز هم ندارم . جالب تر آنکه من به خواستِ خویشتن قصدِ سفر نکردم اما اکنون بابت این اتفاق خشنودم .به یاد دارم در نخستین دوران ، آنچنان برای همسفرانم،خصوصا هم اتاقی هایم ، جذابیت داشتم که بخش اعظمی از سفرشان را صرفِ عضوِ تازه ملحق شده ی شان میکردند.روزها از پس یکدیگر می آمدند و می رفتند و من همچنان در ایستگاه نخست سفرم ایستاده بودم.آن دوران سراسر شیطنت بود و حالا که ژرف تر میندیشم ، میبینم که کامل به خودم تعلق داشتم و چه چیزی قشنگ تر از آنکه تمام مالکیت خویش را به نام داشته باشی ؟
از واکنش همسفران و رفتارشان پس از مدتی دریافتم که وقت ترک ایستگاه به مقصد ایستگاه بعدی است .کوله بار نه چندان سنگینم را برداشتم.هیچگاه تصورش را هم نمی کردم که فاصله ی دو ایستگاه آنچنان زیاد باشد که تا مدت ها خستگی اش همچون پیچک به دور دل و جانم بپیچد.هنگامی که رسیدم ،احساس می کردم که در بیابانی بی آب و علف رها شده ام با آنکه آدم ها و همسفران زیادی را تا چشم‌ کار میکرد ، می دیدم.با این وجود ، تنهایی هر روز بیشتر به تار و‌ پود وجود این مسافر بی تجربه ، کوک ‌میخورد.گفته هایشان حاکی از هر آنچه بود که خلافش در باطن شان موج میزد.هوای آسمان آن روز ها ، در نظر من ، دچار خفقان بود.چهارفصل دفتر سال را همگی ، خزان عریانی میدیدم که به سختی ، معشوقه هایش را یک به یک به زندگی می باخت.
زمان گذشت و بی آنکه بفهمم به ایستگاه سوم رسیدم.به گمانم تمام مسیر را در خواب عمیقی بودم.دیگر فرسنگ ها از کودکی که همان ایستگاه نخست بود ، دور افتاده بودم و حالا در ایستگاه جوانی وقت می گذراندم.بقیه ی سفر شبیه همین ایستگاه دوم به سوم بود.تدریجی و بدون خبر قبلی.ملودیِ حرکت ، کند شده بود و دیگر اثری از حال و هوای نوجوانی نبود.رنگ آسمان هرروز مانند روز قبل به نظر می آمد.تازگی های زندگی معنایشان را از لغت نامه ی روزهایم دیگر پاک کرده بودند.به عبارتی از ایستگاه سوم به بعد ، زندگی ‌مانند یک ریسمان در هم تنیده شد که همه ی حلقه هایش شبیه به یکدیگر هستند.
از همه ی این ها که بگذرم ، صادقانه اعتراف میکنم که این سفر هم ، مانند سفر های جزئیِ دیگری ‌که در دل داشت و رقم خوردند ، جذابیت های خاص خودش را داشت.حوادث رخ داده در هر ایستگاه ، خاطرات خوشی هستند که اکنون در پایان راه ، مرور سفر را برایم دلچسب تر می کنند.آنقدر که با خیال راحت میتوانم بگویم برای رسیدن به اصلی ترین مقصد زندگی ، آماده ام.