نمیدانم کسی در دنیا وجود داردکه با تار زدن آرامش نگیرد؟ راستش من نمیتوانم تار بزنم اما دختر خوب بلد است می گوئی دختر کیست ؟
این اسمی است که من روی او گذاشته ام او هم مثل شما برای خودش اسم دارداما من با 'دختر' راحت ترم می دانم دختر های زیادی در این دنیا هستند ولی مهم نیست دختر من 'خاص' است. او تارهای مرغوبی دارد! نرم و فر فری ! تارهای سرش رامی گویم! گفتم که من نمیتوانم تار بزنم ! اما در نوازش تارهای او بی نظیرم! هر صبح تارها با من حرف میزنند و من از هر جا در سر دختر ،درون آن جعبه ترسناک و شگفت انگیز که به آن ، مغز می گویید با خبرمی شوم.
تار زدن دختر از من هم قشنگتر است او سال هابرای نواختنش زحمت کشید و تمرین کرد. در قلب هر آهنگی احساسی نهفته است. نت هایی که مینوازد برای من کلماتند که کنار هم قرار میگیرند و حرف های نگفته ی او را فریاد میزنند . افسوس که حرف های او فقط به گوش نداشته ی من میرسد! انگار زبانی هست که انسان هاهنوز قدرت ترجمه اش را نداشته باشند .بله ، اولین کسی که فهمید من بودم اولین کسی که دردی را در وجود دختر حس کرد تمام سلول هایش یک عامل مرگ آور را حمل می کردند .او هم می دانست اما پنهان میکرد به او غبطه  میخورم کار این انسان ها در تظاهر به شاد بودن نقص ندارد بالاخره اولین نشا نه هایش ظاهر شد و خانواده دختر فهمیدند از موقعی که همه خانه را ترک کردند چند روز می گذرد .زندگی بدون دختر چقدر بی معنا و پوچ است .آن قدر در خیالات خودم حرف زده ام که دارم دیوانه میشوم .تا کی به خمیر دندان و مسواک و آینه زل بزنم ؟ ناگهان در خانه باز میشود ، خودش است! بوی دختر را حس میکنم اما عطر همیشگی اش نیست.
انگار در مواد شوینده غلتانده شده است!
بوی بیمارستان می دهد یک چیز درست نیست بوی گند میاید کاش چشمی داشتم تا چهره اش را ببینم ، درک احساسات با دیدن ، باید کار راحت تری باشد ، مگه نه؟بالاخره وارد میشود و به من نگاه میکند نگاهش سنگین و اندوهگین است تا به حال این قدر غمگین ندیده بودمش'  دختر' چه شده مگر چه خطائی از من سر زده است؟ با دستش ، مرا می گیرد و به سمت سرش میبرد .مرا روی موهایش میکشد موهایش ! تارهای زیبای من کجایند؟ چه بلائی سرشان آمده ؟دندانه هایم با پوست زیر سرش برخورد میکنند
دستانش میلرزد صدای گریه اش فضا را پر میکند دستش را پائین می اورد و اشک هایش روی من میریزند قطره ها با من حرف می زنند گرم و تلخ اند ،مدام کلمه ای را در گوشم نجوا میکنند ، سرطان ،سرطان... این سرطان دارد دختر را از من میگیرد .تنفر دختر را نسبت به خودم حس میکنم میترسم ،دسته ام یخ می کند اما برای هر چیزی بی گله و اعتراضی اماده ام .اگر دختر با شکاندن یا دور انداختن من ، آرام میشود بگذار کاری را که لازم است بکند .دخترک مرا به ارامی سر جایم می گذارد
گفتم که خاص است .او قوی ترین دختری است که من میتوانستم داشته باشم هرگز از چیزی که ناراحتش میکند فرار نمی کند . بعد از این ، روزها سفید و خاکستری سپری میشوند، دیگر هر صبح دخترک را نمی بیینم . او دیگر نمی تواند از من استفاده کند .اما هر وقت این جا می اید
و چشمش به من می افتد بغضش می ترکد من مایه عذاب او هستم .هیچ کس حق ندارد دختر مرا عذاب دهد حتی خودم ، حتی کسی که بیش از همه در این دنیا دوستش دارد .وقت رفتن است .باید خودم را در این دنیا گم کنم .می دانم روزی که دختر مرا سر جایم نبیند شوکه خواهد شد .ولی تفسیر احساسش حتی برای من هم سخت است .فقط کاش فکر نکند او را رها کرده ام یا دیگر دوستش ندارم .........