صدای رعدوبرق رعشه درجانم می انداخت.انگار آن شب قصدِ تمام شدن نداشت.صدای بابا هنوز هم می آمد.هنوز هم داد وهوارهایش سقف خانه را می لرزاند.گوشه اتاق در خودم جمع شدم.
   بی صدا وآرام اشک می ریختم.انقدر گریه کرده بودم که به سکسکه تبدیل شده بود.خسته بودم.آن هم خیلی.از این همه دویدن ونرسیدن خسته شده بودم.از این همه سرکوفت خوردن ودم نزدن خسته شده بودم.خواب می خواستم.همان جایی که بودم دراز کشیدم.من خواب می خواستم.از همان خواب هایی که بیداری نداشت.از همان خواب هایی که به آن دنیا ختم می شد.صدای بلندش لرز در جانم انداخت."من دیگر این دختر بی چشم و رورا نمی خواهم"
   قلبم درد گرفت.یخ زد.تکه تکه شد.اصلا دیگر قلبی وجود داشت مگر؟اشک گوشه چشمم دوباره راه گرفت.چشمانم را بستم.باید می خوابیدم.باید!!
    روبه رویم جنگل سرسبزی بود.بکر ودست نخورده.قدمی به جلو برداشتم.صدای جیک جیک گنجشکان عجیب دلپذیر بود.انگار باران تازه بند آمده بود.شبنم های روی گلبرگ ها گواهی این واقعه را میداد.گل ها درنسیم ملایم می رقصیدند وخودشان رابه دست باد سپرده بودند.خورشید مهلت نمی دهد.می تابد وشبنم روی گل هارا الماس میکند.
    جلوتر می روم.درختان سربه فلک کشیده زیبایی خاصی داشت.هرچه به اواسط جنگل می رسیدم تاریکی و رطوبت زیادتر می شد.سکوت وحشتناکی حاکم بود.گویا مدت هاست که کسی پابه این جنگل نگذاشته بود.لرزی درجانم می افتد.باد موهایم رابه بازی می گیرد وآن هارا به هرجا که می خواهد می برد.صدای شرشر آب به گوشم رسید.همان صدارا دنبال میکنم تابه سرچشمه اش برسم.انتظارم زیاد طول نمی کشد.رودی با عرض کم درآنجا قرار داشت.دست در آب فرو بردم سردو زلال بود.نگاهی به اطراف می اندازم.چشم هایم درست نمی دید.چند بار پلک زدم تاشاید از توهم دربیایم اما انگار توهم نبود.واقعیت بود...
   از رود گذشتم.کلبه ای چوبی درآن جنگل عجیب نبود؟چرا بود..
درکلبه باصدای بدی باز شد.ترس تمام وجودم را گرفته بود.خواستم برگردم اما پاهایم میخکوب شده بود.زنی با شنل بلند مشکی از کلبه خارج شد.لبخندی به رویم زد وجلوتر آمد.سبدی پراز سیب های سرخ در دست داشت.حرفی نمی زد.فقط نزدیک و نزدیک تر شد.سیبی به طرفم گرفت.ناخن هایش تیز وبلند بود.آب دهانم را قورت دادم.سیب را از دستش گرفتم.احساس ضعفی که همراهم بود باعث شد بدون هیچ فکری گازی به سیب بزنم.
   مزه اش فوق العاده بود.زن بی توجه به من به سمت کلبه برگشت.چشمانم تار می دید.سرم گیج می رفت.دست به تنه درخت گرفتم وکنار آن لیز خوردم.چشمانم کم کم بسته شد ودیگر آن زن راندیدم..
   صبح شده بود.باران بند آمده بود.سرو صداها خوابیده بود.مادر وارد اتاق شدو در را به دیوار کوبید.دخترکش را صدا زد.تکانش دادو بازهم اورا صدا زد.هوار کشید وصدا زد...
اما دیگر فایده ای نداشت.دخترک آرام گرفته بود.دخترک همان دیشب به آرزویش رسیده بود!