نزدیک ترین نیمکت در میدان بزرگ شهر ، کنار رودخانه ای بود که از وسط خیابان پهن نزدیک برج میگذشت ؛ درست زیر درخت بید بزرگ، آنطرف پل بود .
هرشب بر خلاف دختر و پسر های جوانی که جفت جفت ، کنار هم قدم می زدند و به آن حس ناب خود می بالیدند ؛ او روی نیمکت همیشگی اش می نشست و تصویر پل سنگی روبرویش را طراحی می کرد .
هردفعه که پل را می کشید به نکته ای جدید می رسید و طراحی های او جدید تر ، کامل تر و ظریف تر از روز قبل می شد . شبی از شب های آخر ماه بود . ماه کامل، بر روی موج های آرام آرام رودخانه ی زیر پل خودنمایی می کرد . او سعی می کرد ماه را نیز در لابه لای طرح هایش جای دهد .
وقتی که عقربه های ساعت وسط میدان روی عدد دوازده می رفتند ، وسیله هایش را جمع می کرد و از آنجا  می رفت .
نیمکت روبه پل گفت : امشب طراحی هایش از تو  زیبا تر از قبل شده بود .  پل نگاهی به تصویر ماه که روی آب رودخانه ی زیر پل بود انداخت و گفت :چقدر خسته ام ، از فصل بهار متنفرم  .
نیمکت به او حق می داد . آدم های زیادی از همه جای  ، برای دیدن پل ، رودخانه و خیابان بزرگ شهر مسافت طولانی را طی می کردند وبه آنجا می آمدند . آنها از روی پل رد می شدند و او مجبور بود که سنگینی شان را تحمل کند .
نیمکت که می خواست بحث را عوض کند گفت : امروز یک پسر بچه ی شیطان که  به قیافه اش  می خورد  اهل اسپانیا است یا ایتالیا ، آنقدر روی من بپر بپر کرد که تمام هیکلم خاکی شده است ، او را دیدی ؟ چشم های آبی زیبایی داشت . پل، لحظه ای فکر کرد و انگار که معمایی را کشف کرده باشد گفت : آره ، یادم می آید . آن طرف پل ایستاده بود و می ترسید که چگونه می تواند از رودخانه رد شود ولی وقتی جلوتر آمد و من را دید سر از پا نمی شناخت . واقعا قیافه اش بامزه شده بود ، وقتی  که بچه ها من را پیدا می  کنند و با خیال آسوده به آن  طرف رود می روند، خوشحال می شوم . البته بعضی وقت ها ! شاید برای تو مسخره به نظر برسد . اصلا حس من را می فهمی یا نه ؟!  البته که نمی دانی تو که از سنگ نیستی !!
نیمکت لبخندی زد و گفت : آره ، خوب می فهمم . وقتی همه راه زیادی را پیاده می آیند  و از روی تو عبور می کنند و می خواهند از منظره ی میدان لذت ببرند و به دنبال جایی هستند که بنشینند ، من نزدیک ترین نیمکت هستم ، واقعا خوشحال  می شوم . ولی گاهی  هم عصبانی می شوم وقتی مدام به آن طرف نگاه می کنند ولی من را نمی بینند و من نمی توانم فریاد بزنم که من اینجا هستم ؛ ای کاش آدم ها هم صدای من را می شنیدند  .
پل با خودش فکر می کرد که کاش او از چوب ساخته می شد و در او حس و بوی زندگی وجود داشت  . خیال می کرد که اگر از چوب باشه ،  آدم ها اورا خسته نمی کردند و شاید با او مهربان تر بودند . زیر لب گفت : ای کاش از سنگ نبودم!
نیمکت به نجوای آرام پل گوش داد ولی چیزی نگفت . پل بزرگترین اشتباه را می کرد  ؛ نمی دانست  با وجود  این که همه ی وجودش از سنگ ساخته شده ولی قلب و روح آن از برگ های درختان هم صاف تر و پاک تر است . او هیچ وقت به این فکر نمی کرد که چقدر  در عبور آدم ها برای حل مشکلاتشان می تواند کمک کند و هرروز می توانست چیز های سنگین را تحمل کند  . چه وقت هایی که مانع افتادن کودکان معصومی می شد که از شور و شوق لبریز  بودند . بارها بوده که روی پل اتفاق های زیبایی افتاده و آدم ها انقدر خوشحال و شاداب بودند ، از تمام سنگ تراشی های پل لذت می بردند ولی پل تنها به سنگ بودن  خود فکر می کرد ؛ به این که نمی توانست مثل من جایی برای تکیه کردن دیگران باشد .
او نمی داند  که گرانبها ترین و با ارزش ترین چیز ها را در وجودش داردو کسی جز خودش نمی تواند آن را ببنید ‌ ؛ اما چشم هایش را روی آن ها بسته است .
نمی دانست که تنها پلی است که در برابر طغیان رود دوام آورد.
او هیچ وقت نخواهد فهمید که اگر  روی رودخانه هیچ پلی نباشد دیگر هیچ کس دوست ندارد به آنجا برود  و روی نزدیک ترین نیمکت بنشیند .
پس من را بر می داشتند ‌‌. نمی دانست که من حتی نمی خواهم آن لحظه را تصور کنم .
پل هیچ وقت  نمی دانست که عشق چوب به سنگ  چقدر می تواند سخت و دردناک باشد وقتی دیگر نیمکت آنجا نباشد و پل را نبیند . ولی نیمکت هیچ وقت حرف های درونش را به پل نگفت و هربار سکوت می کرد و رو به آسمان نگاه می کرد و با لبخندی به پل می گفت : تو بسیار با ارزش هستی .
بسیار باارزش...