سفر،سفر،سفر!
"معین"را که زیرو رو کنی به دو شکل سفر می رسی؛یکی را به خارجکی نوشته سفر آن یکی را سِفر،صفر هیچ نه !! سِفر سین دار.سِفر یعنی کتاب بزرگ!تنها ارتباطی که می توان میان این دو یافت این است که اگر سفر کنی می توانی درباره اش سفر بنویسی.همین قدر مضحک.
دستانم را تکیه گاه سرم می کنم و به نقش و نگار های مسخره ای که روی میز چوبی کشیده ایم چشم می دوزم.تمام مغزم را سلول به سلول می گردم تا یک سفر آبدار پیدا کنم اما همه ی سفرهای خانوادگی من بدون استثناء پر از جر و بحث و اختلاف نظر بوده،ولی من که این هارا نمی نویسم.این به اصطلاح رشحه های ذهن مشوش من قرار است چاپ شود.همه که نباید بفهمند من چه خانواده ی جنجالی ای دارم.
بعد از دقایقی درنگ بی نتیجه،تصمیم می گیرم که دبیر را با یک خاطره ی ساختگی دور بزنم.مثلا درباره ی سفر نرفته مان به پاریس بنویسم ولی مشکل اینجاست که پدرم می گوید:"اصلا مارا توی اروپا راه نمی دهند چون به سر و وضعمان نمی خورد."تازه آمریکا و آن طرف ها را هم نمی توانم بنویسم چون رئیس جمهور کله طلاییشان فقط به از ما بهترون اجازه ی ورود می دهد.آفریقا را هم که اسم چهار کشورش را بلد نیستم چه برسد به اینکه بخواهم جاذبه های طبیعی و گردشگری و کوچه و خیابانهایش را توصیف کنم.از آسیای شرقی هم یک شرکت سامسونگ و دیوار چین می شناسم که سامسونگ به کارم نمی آید و توی این سفر نامه هم که نمی شود فقط از دیوار چین نوشت.اقیانوسیه که دور است و شعاع دانش جغرافیای من تا افغانستان هم به زور می رسد.
می رسیم به کشورهای همسایه.افغانستان و پاکستان و عراق را همین ابتدا خط می زنیم.گروهگ تروریستی و تکفیری و کوفت و مرض دارند،اذیتمان می کنند.ترکیه که بلاد کفر است و من هم در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشوده ام.زبان آذربایجان و ترکمنستان هم سخت است و غیرقابل یادگیری.ارمنستان بیچاره هم خیلی کوچولوست.حیف نیست این همه راه را برویم برای دو متر جا!
دوباره به ایران می رسیم.طبق قرار قبلی نباید از سفرهای خانوادگی جذابمان چیزی بگویم.خلاصه اینکه سفرنامه نویسی به ما نیامده است.به صفری قانع می شوم.که سین دار نیست وصاد است...