حروف را قلقلک میدهم،تا کنار هم قطار شوند زیرا حروف به تنهایی معنا ندارند.
پس کنار هم قطار میشوند و فریادشان با قلم نوشته میشود. جمله ای آشکار میشود.
جمله ایی زیبا، که زیبایی این جمله به حروفش است. حروفی که با اتحاد ارزش خود را حفظ کرده اند. شاید یک کلمه در برابر یک کتاب بسیار ناچیز است ، اما اگر یک کلمه در جایی مناسب بکار برده شود میتواند انقلابی جدید بر پا کند.
ارزش حروف مثل ارزش قطره آب در دریاست. هنگامی که دریا خیز برمی دارد، قطراتش افشانه می شوند بر روی ساحل.
قطره از لابه لای شن های ساحل سر میخورد و به درختی که در نزدیکی ساحل است نزدیک میشود. میخواهد بر تنه درخت بوسه بزند و درخت را سیراب کند، اما درخت قطره را حقیر میبیند و قطره را پس میزند.
نگاه حقیرانه ی درخت در چشمان قطره اشک میشود و فرو میریزد. قطره با ناامیدی به سوی دریا باز میگردد ودریا با لبخند همیشگی او را در آغوش خود میکشد.
شب هنگام دریا داستان قطره ای را میگوید که در بیابان بود. نگاه بیابان سرشار از التماس بود قطره متکبرانه قدم میزد، اشک های بیابان جلوی پای قطره فرش میشدند.
گیاهان بیابان در برابر قطره کمر خم میکردند ؛ اما قطره حتی نگاهش را از بیابان دریغ کرد و دور شد.
دریا قطره های خود را نوازش کرد و گفت:« شما هم مثل کرم شب تابی هستید که روز ها در برابر خورشید دیده نمیشود ولی شب ها نوازش آن ورطه را روشن میکند، گیاهان ریز و درشت سرک میکشند تا از نور کرم شب تاب لذت ببرند و با نسیم شبانگاهی و نور کرم شب تاب رقصان میشوند».
کرم شب تاب خود میداند که ارزشش درشب نمایان است و در روز پنهان. ای قطره ها شماهم چنین هستید.
پس میتوان گفت:«هر چیزی به اندازه ی خود ارزشمند است و باید ارزش خود را حفظ کنند، گاه ارزش های بزرگ غــرور می آورند و گاه ارزش های کوچک نا امیدی ، ارزش های بزرگ گاه به ارزش های کوچک وابسته اند؛ پس ارزش، ارزش است کوچک و بزرگ ندارد».