منظره زیبایی است؛دیدن تهران از ارتفاع،جایی که عشاق می آیند و به تماشایش مینشینند.اما بعضی شب ها چراغ ها صحبت میکنند از کوچه های تنگ در شرق و از شهر های بزرگ در غرب ...
سالهاست این بالا هستم.در بالاترین آلاچیق بام تهران.عاشق ها به پیش من می آیند و سند عشقشان را روی من حک می کنند.اوایل تیزی کلید ها اذیتم می کرد اما الان برایم شیرین است.شیرینی عشق هایی که به امید هم زنده اند،کسانی که شاید نام هایشان در شناسنامه برای هم نیست اما قلب هایشان به نام هم است.
روزی یکی تنها امد.در چشمانش غم زیادی بود؛از آن پس هر شب آمد .بدون حرف می آمد و بدون حرف می رفت.گاهی احساس میکردم شاید او هم مانند من نمی تواند حرف بزند.اما من دلم به رفیق دیرینه ام باد،که شاخه هایم را میرقصاند خوش بود.
در عمرم چنین احساس هایی را در یک جفت چشم ندیده بودم.افسوس،درد؛دردی که انگار از اتش جهنم هم بدتر بود...
سنگینی دردش را بر روی شاخه هایم حس میکردم...
٢١ابان بود که با کیک و دختری خردسال آمد.شروع مرد به زمزمه شعری:
با اولین نگاه ،عاشق شدم...
با دومین نگاه ،سوختم...
و با سومین نگاه خاکستر شدم...
جلو امد و از نیمکت جلوی من بالا امد؛دستش را روی اولین قلبی که حک شده بود ،قرار داد.یادم امد.یادم امد.چگونه فراموش کرده بودم؟رزا و دانیار.سالگرد ازدواجشان بود که دانیار این شعر را برای او خواند و چند دقیقه بعد رزا از حال رفت .هیچوقت نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.اما امروز فهمیدم چه اتفاقی افتاد.اما امروز که شش سال گذشته فهمیدم؛رزا همان شب به دلیل توموری که کشف نشده بود،جان داد...
امروز دانیار با دختر شش ساله اش امد و قلب را به او نشان می دهد و وقتی او را صدا میکند،قلب من میریزد: