سالهابودساخته شده بود.چندین سال ازعمرش میگذشت. درگوشه گوشه اش خاطراتی راثبت کرده وازجانودل ازآن ها نگهداری کرده است، که هرکدام از آنها گوشه ای اززندگی کسی بوده است.
خیلی از روزهاانسان هایی به آن تکیه کرده وخیل عظیم دردوغم زندگی راباآن تقسیم کرده اند؛ولی چاره ای جز تحمل نداشته اند.همچون پرنده ای که بارنجش به میله های قفسی که در آن محبوس است مینگردوفکر آزادی دوباره، تحمل شرایط رابرایش آسان میکند ویاهمچون انسانی که هرچند آزاد است ولی درقفس خیالش محدود شده ودیواره ی روحش همچون دیواری که برآن یادگاری نوشته شده ، افکار راثبت میکندوتنهایی رابه جان میخرد.
کمی دورتر وکمی عمیق تر...دیواری که زیبایی مهربانی اش از سکوت تنهایی آرامش بخش تراست.
وقفسی که از دور جلوه ای زیبارادربرداشت.رنگ زیبایش جاذب هرچشمی بود که به آن مینگریست؛ولی زیبایی ظاهرش نمیتوانست از تنهایی،سکوت،غم وانتظار بدون پایان باطنش بکاهد درست مثل دیواری که به زیبایی روی آن نوشته شده بود :زندگی زیباست، سختی هاراتحمل کنیم.
وپشت همین زیبایی،ماهی بیرون پریده از تنگ،جان میداد.