زمستان پهنه ی سفید سوزناک،که وحشت سردی آدم ها را به دل می اندازد.همان وحشتی که سوز استخوان گداز را به رگه های روح و جسم تزریق می کند.
وحشت من از زمستان است؛زمستانی که با بی رحمی تمام،شاخه های خشک بوته ی دوست داشتنی گوشه ی حیاط را به رخم میکشد.
من وحشت دارم؛از زمستانی شدن دل دوستانم…زمستانی شدنی که حتی آوای سرما از کلامشان هم جاریست .
زمستان آزارم می دهد؛سکوت است،سرد است،نجوای یاکریم از پشت پنجره به گوشم نمی رسدᐸبرف می بارید و ما خاموش،فارغ از تشویش>شاملو
وحشت نیز آزارم می دهد؛پنجه های ترس قلبم را می فشارد و از قلبم قفسی می سازد.قفس قلبم من را نیز زمستانی می کند.سرد می شوم با هر آنکه و هر آنچه اطرافم است.از من دور می شوند و این هم مرا آزار می دهد…
جدال وحشت با زمستان را می نگرم.هر یک قدرت خود را به رخ می کشد.وحشت،غرشی بالاتر دارد؛تیر زهرآگینش بیشتر و دردناک تر در قلب فرو می رود.سوز زمستان را میتوان ب نسیان سپرد اما عرق سرد وحشت بر دیواره های دل روان است.وحشت چهارپایه ای چوبی می سازد و برای همیشه در کنج قلب به تماشا می نشیند .