تمام سبزه های هفت سین را به گره کشیدم و با انگشتانی که از اشک دیده نمور بود، پای تمام گلدان ها، نام رضا (ع) را توقیع کردم. من هشت سال بیشتر نداشتم و در جغرافیای بازوانم هیچ کنجی مشهد نام نداشت. اصلا نمی‌دانستم خراسان کجاست. وسعت نگاه من تنها تا قرآن های بالای دروازه شیراز بود. دور تر از آنجا نرفته بودم؛ اما نقل هایی به گوشم رسیده بود که تکه ای از بهشت، ارمغان پروردگار به ایرانیان است.می گفتند در خراسان، کبوتران سپید روی ،گرادگرد   آرامشی که به شکل حرم در آمده است در گردشند . ناگهان دلم پر کشید،  خواستم که آنجا باشم تا در آسمانش اوج بگیرم. آرزو داشتم حتی برای یک بار هم که شده آن جا را ببینم.


     اردیبهشت ماه 1387، از شوق سفر به بهشت ،ساکم را یک هفته زودتر بستم. بادبان های دلم را هم کشیدم که هیچ ترس و واهمه ای از جایی که نمی‌دانم کجاست نداشته باشم و جوری نشود که بعد ها غرق در دریای پشیمانی شوم. صبح سیزدهم اردیبهشت روانه شدیم. شب را در مدرسه ای در نصف جهان گذراندیم و صبح باز به راه افتادیم. انگار در طول مسیر انتظار به خوردم می‌دادند هیچ چیز نمی خواستم  ،فقط خواهان رسیدن بودم.شب دوم به شهر طبس رسیدیم بوی بهشت از آنجا بهتر به مشام می رسید. اگر اهل دل بودی ممکن بود صدای نقاره های عاشق را هم بشنوی.

     شب را در استراحتگاهی ماندیم . نیمه های شب ناگهان با صدای مهیب زمین لرزه از خواب پریدیم .من که از ترس ،جان در تنم نبود مادرم را در آغوش کشیده بودم و او هم در عین پریشانی من را آرام می‌کرد.ناگهان متوجه مادر بزرگم شدیم که از بالای تخت به زمین خورده  و زانوان نحیفش را در آغوش کشیده بود و پنهانی اشک می‌ریخت. با وجودیکه پایش پیچ خورده و ورم کرده بود،  مانع این شد که با پرواز برگردد. می‌گفت: «من به عشق اربابم رضا آمده ام و باید به مشهد بیایم.» به اجبار او را همراه خود بردیم.گرچه ناله از عمق وجودش شعله می کشید؛ ولی نیرویی قوی او را به سمت مشهد می راند.

        بالاخره به مشهد رسیدیم و بعد از کمی استراحت به سوی حرم شتافتیم. بهشت
آنجا بود با آرامشی از جنس گنبد طلایی و صحن های پیچ در پیچ .حالا دیگر تمام وسعت بازوانم خراسان شده بود. کبوتران، دور حرم مناسک خود را به اتمام می رساندند و روی بام سقاخانه ،خیل عاشقان دخیل بسته را نظاره می کردند.
     چادر گل گلی ام را زیر گلویم با دست محکم گرفتم. مانده بودم چه کنم . زیر چشمی نگاهی به پدرم می کردم که خم می شد و دست روی سینه می‌گذاشت و آرام چیزی می گفت که من همه را صدای سین ممتد می‌شنیدم. من هم خم شدم ،دو دستم را به سینه گرفتم و فقط میگفتم: پس پس، پس پس.وارد صحن حرم که شدیم چشمانم از شوق  می خندید.دلم همچون کبوتران به انجام مناسک مشغول شد وکف پایم بوسه بر  صحن می زد. چند ساعتی در حرم ماندیم و بعد برای خرید سوغاتی و بازار گردی باپدر روانه ی قسمت جذاب همه ی سفر ها شدیم. تمام بازار رضا را لکّه می دویدم .انگار ققنوسی که ازقفس آزاد شده است،کل می کشیدم. چنان مجذوب مغازه های شیک و رنگا رنگ بودم  که ناگهان متوجه شدم مردی که به دنبال او راه افتاده ام و به خیالم پدرم بود، پدرم نبود.
       سر جای خودم میخ کوب شدم،  دلم افتاد و به جای درون سینه ام درون کفشم میزد ، چه بسا اگر پابرهنه بودم بر زمین می غلتید.
عرق سردی پیشانیم را پوشاند. خدایا این کیست؟ پدرم کجاست؟
      در آن زمان فقط من بودم و گلدسته های امام رضا(ع)، همین. با اشک به گنبد نگاه می کردم. چه بهشت ترسناکیست خراسان!!! خدایا یعنی بهشت هم با ترس همراه است؟! شاید آدرس را اشتباه آمده ام....ناگهان به یاد شماره ای افتادم که پدرم  روی رگهای سبز رنگ دست چپم حک کرده بود. تن بی جانم را به درون مغازه ی پیرمردی که مرا یاد پدربزرگم می انداخت، کشیدم. آستین را بالا زدم و با گریه فقط شماره را به او نشان می دادم. پیرمرد مرا آرام کرد و با پدرم تماس گرفت . طولی نکشید که پدر نیز رنگ پریده و نگران وارد مغازه شد. به سرعت به سمتش دویدم و او را به آغوش کشیدم و .....

      با تمام وجود از ضامن آهو تشکر کردم.آنجا بود که فهمیدم بهشت دقیقا همان جاست. خیابان خراسان، چهار راه نقاره ها، کوچه ی رضا(ع)، پلاک هشت