شهر مرده است... روستا‌ها را باد برده... خانه های واژگون شده، پنجره های شکسته، طوفان آمده است. انگار دستی نامرئی، شهر را بلند کرده و تکانده است.
این دست های آشوبگر، این دست های طوفانی بارها مرا دیده اند. طوفانی که در قلب من به راه انداختی، هزار بار سهمگین تر است. خرابه های بیشتری داشته و خانه های گرم تری را نابود کرده است.
پیش تر، قلب من آباد بود... زنده بود... مردمانش شاد بودند... می رقصیدند و گه گاه کنار هم شام می خوردند. دست های نامرئی بی رحمانه آن شور را، آن عشق را در هم پاشیدند.
طوفانی که در قلب من به راه انداختی، پنجره ای را نشکست، اما کاری کرد که دیگر نمی توانم درِ قلب دیگری را باز کنم یا کسی را به خود راه دهم. طوفان تو اعتماد مرا شکست.
طوفان شهر آمد، نابود کرد و رفت؛ اما باز هم می توان آن را از نو ساخت و دوباره آجر ها‌را روی هم چید. تو بگو... قلب من چگونه از نو ساخته شود؟! این گرد و غبار سالها می ماند و روی تمام وجودم می نشیند. نه‌، غباری در چشم ها نمی رود، این‌بار تنها روح مرا آلوده میکند.