زبان قاصر است از نقل داستان کوتاه پرپیچ‌وتابَش. عقل حیران است از درک مفهوم پرمعنایش. چشم خیره است از اقیانوس عمیق حماسه‌اش. گویا چشم‌های نابینا بهتر می‌دیدند صحنهٔ حماسه‌اش را. گویا گوش‌های ناشنوا بهتر می‌شنیدند صدای سمفونی حماسه‌اش را.
اگر آسمان زرد و خورشید آبی دست به دست هم می‌دادند، نمی‌توانستند ابرهای بارانی آزادی و استقلال را کنار بزنند. گویا همه‌چیز واژگون گشته بود. ایران واژگون گشته بود از برای گردباد استبداد و استعمار که گویا خیال دل‌بریدن از ثروت و ستم را نداشت.
این گردباد مردم شیردل و غیور سرزمین عشق و ایثار، ایران را بیدار ساخته بود. اگر دست‌های ظالم آمریکا و هم‌پیمانانش ابرهای استقلال و آزادی را از آسمان ایران کنار زده بودند، دست‌های پرمهر امام خمینی و همراهانش هیاهویی از ایمان و اعتقاد برپا کردند که پس از سال‌ها یادش دل‌های عاشق را به لرزه درمی‌آورد.
سمفونی‌ای از عشق و ایمان در دل‌ها نواخته می‌شد که در گوش کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر پیچیده بود. این سمفونی همراه شد با ورود مردی که تمام جان‌های بی‌جان بی‌تاب را به تب‌وتاب انداخت. مردی از جنس غیرت و ایمان که پانزده سال در وطن حضور نداشت؛ اما حضور پررنگش همواره احساس می‌شد. عاشقانش همواره طوفان به‌پا می‌کردند با اعلامیه‌هایش. آری، او سایهٔ بزرگوارش را هیچ‌گاه از این سرزمین دریغ نداشت.
پای‌گذاردن او بر خاک وطن حتی با جمله‌ای کوتاه اما پرمعنا قابلِ‌توصیف نبود. بر زبان‌ها تنها یک جمله جاری بود: امام آمد. اما در دل‌ها غوغایی به‌پا بود که برای بر قلم جاری ساختنش دفترها کفایت نمی‌کردند.
آری، گردباد ویران ساخته بود؛ اما نسیمی عاشقانه با گرمای زمستانی‌اش آزادی، استقلال و ایثار را تا ابد به این سرزمین سربلند و سرفراز، ایرانِ تا ابد بیدار بخشید. آری، به پایان آمد این دفتر قاصر، حکایت عشق و حماسه هم‌چنان باقی‌ست.