کلاه هیلا را روی سرش می گذارم. چمدان را بر می دارم. دستش را محکم می گیرم و به سمت هواپیما به راه می افتم. دستم سرد می شود! هیلا با صدای کودکانه اش می گوید:« دستم دارد قندیل می زند؛ پایم درد گرفت، کمی آرامتر قدم بردار. لبخندی،  روی لبانم می نشیند. اما هیلا، انگار او می داند چقدر مسایل بی پاسخ در ذهن دارم.
به دنبال گمشده ی زندگی مان می رویم. هیلا میداند احتمال یافتنش مانند تمام سفر های گذشته چقدر کم است. اما من سراسیمه به دنبال صندلی محل نشستنمان می گردم و به صدای رسا ی قلبم گوش می سپارم که می گوید: این آخرین سفر خواهد بود ، وصال در راه است. خلبان چیزی می گوید. صدایش را تنها گوش هایم می شنوند، اما ذهنم به دنبال قصه ی تازه ای است برای خواباندن هیلا. شروع می کنم: قصه ی دوست داشتنی ات هیلا ی عزیزم ، قصه ی پرواز مادرها.
زبانم برای هیلا قصه ی پرواز را می گوید،  قلبم پرواز می کند به آن سوی خاطره هایم تا برای خودم قصه ای بگوید: از بعد آن زلزله ی تلخ که مادرت زیر آوار ماند و تو هیلا کوچولو را به بیرون بردی، دیگر خبری از او نشد. خودت هم نفهمیدی از چه کسی و دقیقا چه چیزی را شنیدی فقط گوشهایت شنید که فردی به دنبالت می گردد و شاید با خود فکر کردی او هنوز زنده است.
هیلا سرش را بالا می‌ آورد. جیغ می کشد: آن پایین، آنجا را ببین؛ ابر ها، پرنده ی زیبای دوردست را، دریاچه را ببین.  کمی خودم را به سمت پنجره می کشم. هیلا همراه می خواهد برای کودکی هایش، ولی نمی داند چشمان کسی که همراه و دل نگران همیشگی اوست به جز معشوقش هیچ چیز دیگر نمی طلبد.
ᐸآری عزیزکم خیلی زیباست….>
بخواب تا ادامه داستان را برایت بگویم. تلاطم قلبم زیاد می شود، انگار هیلا خوابید نفسی گرم از عمق وجودم لرزش و سرمای دستانم را کمی التیام می بخشد خلبان حالت بحران اعلام می کند. تمام مردم به جوش و خروش می آیند هوای دل همه بارانی است. هیلا بیدار می شود تلاطم جمعیت را که می بیند گریه می کند.آرامش می کنم وعده دیدن مادر را به او می دهم لبخند می زند. هیلا قربانی تمام اتفاقات شومی بود که در سالهای اخیر برای خانواده ی ما افتاده بود. کسی نمی دانست دقیقا چه کسی مقصر است؟ یکی گفت: مسولین. دیگری می گفت :خود مردم شهر........ اما من همیشه به هیلا میگفتم :خدا می خواهد به ما هشدار دهد. هشدار که ای زمینی ها یادتان نرود، نابود شدنی هستید. خوب باشید عشق بورزید. انسان باشید کمک کنید. دست یکدیگر را بگیرید.
ولی آدم های این پایین بیمارند. همه آنها فراموشی دارند، چند روزی از غمت غمگین اند و بعد تو میروی به هزار توی پشت مغزشان.
 گر چه هستند هنوز کسانی که بدون دلیل مهر بورزند و بدون منت ببخشند.
    آنقدر با هیلا درباره این مسائل صحبت کرده بودم که کسی فکر نمی کرد او فقط یک دختر شش ساله است. من نمی ترسیدم، چیزی برای ترسیدن نبود. راستش را بخواهی دلم نوید وصال را می داد و من هم به ندای درونی ام گوش می دادم. اما هیلا مثل بقیه ترسیده بود. دستانش را دور گردنم قلاب کرده بود. حتی لحظه ای از من جدا نمی شد. مهماندار کنارم آمد به صورت هیلا نگاهی انداخت. ترس و دلهره را در چشمانش میدیدم. نامش را پرسید وگفت دختری دارم سه ساله... سکوت کرد و تنها کنار گوشم گفت کمربندت را محکم کن.
از مرگ نمی ترسیدم. تنها دلتنگ مادرم بودم و دل نگران آینده هیلا.
      هواپیما هر لحظه پایین و پایین تر آمد اطرافمان تنها ابر بود و طوفان و کوه های بلند. هواپیما صدای ترسناکی داد هیلا به سرعت خود را کنار پنجره کشید فریاد زد: مامان، مامان اونجاست. کمی خود را به سمت پنجره می کشم. چشمانم لبریز از خستگی است، پر از دلتنگی. صدای مهیبی می شنوم. انگار هیلا خوابید.نفس گرمی از عمق وجودم لرزش و سرمای دستانم را التیام می بخشد مادرم را می بینم. دلم می گفت این آخرین سفر است، وعده ی وصال را می داد.