من یک مترسکم , مترسکی که می ترسانم , یک تنه مزرعه ای را حریفم , اما 
فقیرم , لباس پاره به تن دارم قلبی چوبی ولی بلورین دارم ,من.... من عاشق 
کالغم....
هیچکس ندانست من , منه مترسک عاشق کلاغ بودم حتی, خود کلاغم نمی 
دونست ... من همون مترسکی هستم که کلاغی از ترس من از گشنگی می رود.
آره من کسی رو کشتم که عاشق اش بودم , هروقت خواستم بهش بگم , ترسیدو 
پرکشید لعنت به این شغلی که من دارم.. زندگی برایم بی معنی تر از آن است که 
مزرعه ای را نگه دارم ولی چه کنم که این سرنوشت برایم بدترین دوراهی زندگی 
رانوشت ...این خاطرات جوونیام بود که براتون تعریف کردم , آره درست حدس زدید 
من یه مترسک پیرم , که حاال مزرعه هم خشکیده بیشتر شبیه بیابونه تا مزرعه ...
یه روزی برای خودم قد و قامتی داشتم ,یه ممل از من می ترسیدند حاال چی حاال 
یه تیکه چوب خسته ,یکه و تنها میون یه کویر نشسته ...
کلاغم , کلاغ های قدیم همه کلاغ ها روشونه ها خستم خونه ساختن , اونموقع که 
یکی باید روشونه ها بود حیبتم نواشت , حاال که یکم تنهایی میخوام دوروربرم 
پرشده از کلاغ .
من متعقدم اگه راهی واسه رفتن نداری یا مقصدی نداری همون یه پات هم اضافیه .
حاال هیچکس از دل اون درخت بیچاره خبر نداره روکه , نمیخواست به زور بمیره ...