هنر آن است که در دل ظلمات تاریکی را نیمه جان کنی و بر تنش ضربه بزنی
تازیانه بر تن تاریکی آن هم وقتی خودت سرچشمه ی نور هستی کاری ندارد
دلش بی قرار بود قرار بر این بود امروز زودتر از موعد سر بر فراز آسمان بکشد بالاخره زمان دیدار فرا رسید
 عشق زیبایش لباس قرمز و نارنجی بر تن کرده بود که زیبایی اش را دو چندان کرده بود
گویی می دانست ماه امروز قرار است برای دیدار او بیاید
ماه آرام آرام جلو رفت و گفت : سلام..
خورشید خانم خسته با چهره ی زیبایش جواب داد: سلام حالتان چطور است ؟
ماه که با لحن مهربان او کمی خودش را پیدا کرده بود جواب داد : به مرحمت شما ، شما خوب هستید ؟
خورشید همانطور لبخند  به لب جواب داد : مچکرم کاری داشتید ؟
ماه که باز هم دلش به تب و تاب افتاده بود با تته پته گفت : را...راستش...خب چیزه...
بالاخره دلش را به دریا زد و گفت : از من بدتون میاد ؟
خورشید یا تعجب گفت: من؟ چرا ای حرف را می زنید ؟
ماه که کمی جرات پیدا کرده بود  گفت : آخه هیچوقت نمیخواین منو ببینید و همیشه از من فرار میکنید
خورشید با این افکار کودکانه اش لبخند زد
و گفت : نه اینطور نیست به طبق اون وظیفه ای که ما داریم نمیتوانیم همدیگر را ببینیم من روزها باید به دنیا رو شنی ببخشم و تو شب ها رو مزین کنی
ماه از لحن خورشید و تو گفتن او تعجب کرده بود   گفت : واقعا؟ یعنی شما از من بدتون نمیاد ؟
خورشید با لحن آرومی گفت : معلومه که ن
ما همان دوستان هستیم که دور از هم هوای یکدیگر را داریم
دوستی ما در دوری از ام معنی پیدا میکند .