طلوع این صبح کمی عجیب بود؛ کمی دلخراش، کمی غریبانه. احساس خوبی به این صبح نداشتم. آفتاب که آمد گرمابخش روحم شد. امید که گرفتم، کار هر روزم را آغاز کردم و بر گونهٔ قطره‌ها بوسه کاشتم و یکی‌یکی بیدارشان کردم. به جوش و خروش درآمدند و مرا روانهٔ مقصد کردند.
شب شده بود و قدم‌های آدمیان را روی تنم احساس می‌کردم. نگران شدم. تند می‌دویدند، خیلی تند. سرگرم دیدن ستارگان بودم که صدای دختری مرا  جلب کرد. اولین بار بود که او را می‌دیدم. کمی تکان خوردم تا اذیتش کنم. همین هم شد. از ترسِ افتادن، دستان مرا محکم گرفت و خندهٔ بلندی سر داد. ناگهان همه به سمتم برگشتند. خواستم تا نگرانی‌شان را برطرف کنم که دردی در بازوانم امانم را برید.
ستارگان فریاد می‌زدند. دریای آرام وحشی شده بود. صورت زیبای ماه وحشت‌زده بود و در صورت آیینه مانند ماه آتشی در جان خود دیدم. جانم می‌سوخت؛ اما آن دختر آن مردها، باید نجاتشان می‌دادم. هرچه کردم، نشد و دخترک بر روی تنم افتاد.
جانم می‌سوخت و خواستم هرچه از این دل سوخته مانده را نثار جان دختر کنم. اما نگاهش توانم را گرفت. آن دو تیلهٔ مشکی‌اش که در زیر نور ماه برق می‌زد و بر روی نقطه‌ای خیره مانده بود. نگاهش را دنبال کردم و به جسم بی‌جانی رسیدم.
به صورت مهتابی یارش رسیدم. دختر آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت. قطرهٔ اشک‌هایش آتش درونم را شعله‌ور کرد.
خوابم می‌آمد و همه با من آرام و فارغ از دنیای اطراف، به خوابی عمیق می‌رفتند. اما… من نباید می‌خوابیدم. اگر می‌خوابیدم دریا مرا در آغوش می‌کشید. محبت دریا عاشقانه بود؛ اما نه برای این‌ها.
ولی چشمان من توان بیدارماندن را نداشتند. چشمان را بستم و لالایی دریا شروع شد. نجواکنان مرا در بَرَش می‌کشید. آغوش دریا گرم بود؛ اما نه برای عشق آسمانی این دختر، نه برای مادر و فرزندی منتظر برای آغوش گرم پدر… .
دریا مرا دربرگرفت و چشمانم به ستارگان و ماهی که زاری‌کنان به پشت ابر‌ها می‌رفتند خیره ماند. اشکشان آتش درونم را خاموش نساخت و من با تمام هستی‌شان به بالین دریا سر نهادم.