"بوی بهشت می دهد دست دعای مادرم
           سجده پس از خدا روم بر کف پای مادرم"
       وی زنی سفید پوست است که این سفیدی گاهی به   سرخی می زند و این زمان همان زمانی است که به قول برادرم مادر ریسه می رود!چشم های قهوه ای تیره اش نشان و گواهی است ،برای کسی که او را بلد است.مثل من،مثل پدرم!رنگ سفیدی موهای جلوی سرش نشان از تجربه ای است که من جرئت روبه رو شدن با آن را ندارم.وجودش پر از پاکی،مهربانی،همدردی و دلسوزی است.قد متوسطی دارد ولی در کنار پدرم یک اثر هنری شاهکار را خلق می کند.
       مادرم همیشه از ابراز علاقه عاجز بود،هیچ وقت نگفت دوستت دارم،هیچ وقت تصدق من نرفت اما نمیدانم چه حکایتی بود که هیچ وقت خدا،تشنه آن چشمه ی محبت نیز نبودم.اما خب...محبت داریم تا محبت...درست است که نگفته است دوستت دارم و من نیازی به شنیدنش نداشتم...و این نگفتن او و عدم اهمیت دادن من صرفا به این دلیل بود که این عشق و محبت را در تمام کارهایش می دیدم و می بینم.
       همین که گاهی اوقات به عنوان تصدق می گوید دخترم،وقتی که هفت پادشاه را خواب می بینم و پتوی مرا به روی جسم سرد و خسته ام پهن می کند،همین که با من شوخی می کند و از خندیدنم لذت میبرد،همین که وجودش باعث می شود گلدان های خانه خشک نشوند،
همین که هرروز بعداز مدرسه دم در به استقبالم می آید،
همه ی این ها نشان از عشق بی کران و بی ریای اوست که با هزار دوستت دارم زبانی عوضش نخواهم کرد.
       همیشه لبخند بر لب دارد،با همه شوخی می کند ،
همه را نیز به خنده وا می دارد.فقط وقتی که می خندد و مثل لبو سرخ می شود،باید به عمق آن دوگوی قهوه ای
نفوذ کرد و دردها و نگرانی ها را کشف کرد.نگرانی برای آینده ما، درد' بخاطر روح پر درد واز کوره بیرون آمده اش.او نمونه ی کامل یک همسر وفادار ،مادر دلسوز ،
خواهر مهربان و یک فرزند نمونه است.
       او را دوست دارم با وجود تمام غرغرهایش،باوجود
تمام لجبازی هایش.بی شک او فرشته ای است در روی زمین که بهشت زیر پای اوست.به قول دکتر شریعتی:
"عشق انسان را داغ می کند و دوست داشتن پخته،هر داغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته ای خام نمی شود."می خواستم برای مادرم در این مورد استثنا قائل شوم؛زیرا او تنها کسی است که هفده سال است که هر روز در آتش عشق او گداخته می شوم ولی هنوز سردی در وجودم احساس نمی شود...