گاهی تنهایی سفید است،آنقدر سفید که گاهی مردم بی توجه به آن رد می شوند.
گاهی نیز تنهایی سفید است،اما کاغذدیواری هایی که روی خودش کشیده نمیگذارد مردم اصل آن را ببینند.به آن دست میزنند،لمسش میکنند،زیباییش را تحسین می کنند اما هیچکس ماهیتش را که دیواری ترک خورده است نمی بیند.
گاهی تنهایی خط خطی است؛گویا هرکس رسیده روی دیوار خطی کشیده و رفته و صاحب دیوار فقیرتر از آن است که بتواند دیوار را بازسازی کند، و مردم با پوزخند از کنار آن رد میشوند.
گاهی تنهایی شیشه ایست؛فقط منتظر یک لرزش است تا بشکند وصدایش را همگان بشنوند.
بعضی دیوار ها آجری اند،آرام آرام قد کشیده اند،با پاره آجرهایی که به سمتش پرتاب شده ، تنهاییش را ساخته است،روی هم چیده و به اینجا رسیده که هیچ زلزله ای نمیتواند دیوار تنهایی را جابجا کند.
ولی انگار دیوار فراموش کرده است که هرچقدر هم که تنها باشد، آجری باشد یا شیشه ای،گچی و سفید باش یا خط خطی،بازهم دو تیره ی آهنی را دارد که هیچگاه به او اجازه ی سقوط و شکستن نمیدهند.