با کاروان خیالم همسفر می شوم. در خاک های رنگارنگ قدم می نهم. زیر آسمان هفت رنگ با رنگین کمان یا ابرهای پر باران و قشنگ همراه می شوم. گاه بوته گلی می بینم در حسرت شبنم صبحگاهی٬ گاه پرنده ای از کلبه ی احزانی پر می گشاید سوی مسیر خوشبختی. گاه از ابر بخشندگی می چکد قطره ی آبی و گاه خیس می کند جامه ی درخت را نم بارانی.
سبکبال چون قاصد٬ در دشت می پرم. بی هیچ کس٬ من فقط با طبیعت همسفر می شوم. پای من همان آهوی تیز پا٬ مسافرم من٬ بدون هیچ آزوقه و جا.
گاه٬ پروانه ای به بی پیله زیستن پیله می کند. و این چنین٬ پیاله ی شمع ز فرط عشق سرریز می شود. گاه موری٬ در هوس دانه ی گندم٬ جوان مرد می شود و این چنین٬ نبض دنیا از غیرت لبریز می شود.
پاهایم می رود٬ سوی هر جا که خواهم٬ چشمانم می بیند٬ هر آنچه خواهم و نخواهم.
گاه٬ پیر برنایی در شالیزارها٬ خم شده عشق می کارد. قامت که راست می کند او٬ ابر ز شوق می بارد. گاه بلبلی نغمه ی عشق می خواند. گنجشگکان روی سیم ها٬ از هیجان٬ از غوغا٬ با ناز تاب بازی می کنند.و گاه اسیر بچگی کودکان شده و می شکنند و با بالی شکسته٬ آرام و آهسته٬ می روند. و درکنج بام خانه ای آشیان می گزینند. قایق و کشتی در دریا٬ من بی قایق سفر می کنم٬ با خیال بلند پروازم٬ با وال ها٬ در حوض دریا آب بازی می کنم.
سفر در طبیعت لذتی دارد بس وصف ناپذیر٬ اعجاز خداوند٬ عظمت نگاه خداوند و رحمت بی کران خداوند در هزاران برگ از دفتر آن خلاصه می شود. پس بیایید در دل طبیعت٬ با هر آنان که عاشقانه می پرستیمشان هم سفر شویم و در آغوش طبیعت زندگی را معنا کنیم و به  واج واج حرف زندگی مفهومی بس زیبا و خیال انگیز هدیه کنیم.
من مسافری هستم در کنج خانه٬ سفر می کنم با فکر و خیالم بی هیچ بهانه٬ نه قایقی دارم نه اسب تندر تیز پایی٬ من همانم که سفر می کند تنها به هر سو و هر جایی.