همهٔ جانداران و موجودات در مرحله‌ای از زندگی طعم مرگ را خواهند چشید.به‌قول معروف، مرگ هم از جنس همان شترهایی است که جلوی در خانهٔ همه می‌نشیند تا ما را به جایی نزدیک‌تر به خانهٔ خدا ببرد.
من مرگ هستم. دختری با گیسوانی سیاه‌رنگ، به‌زیبایی آسمان شب، چشمانی که شاید هر کسی نگاهش را درک نکند و قلبی که سرشار از خوبی‌ها است. آری، من همانی هستم که با لباسی از جنس خوابی ابدی و کفش‌هایی از جنس سکوت می‌آیم به سراغ تو.
بله، من نرم و آهسته قدم می‌گذارم در قلبت. با روحت هم‌بازی می‌شوم و سپس به‌رسم رفاقت او را از زندان این تن‌های فانی آزاد می‌کنم. زندگی دوستم ندارد. شاید فکر می‌کند با بودنم جایش را تنگ کرده‌ام. او آزرده می‌شود هنگامی که نوجوانی به‌خاطر دلایلی مسخره دست‌هایش را پس می‌زند و به آغوش من پناه می‌آورد.
نمی‌دانم چرا زندگی فکر می‌کند من انسان‌هایش را می‌ترسانم! مگر من چه می‌کنم؟! زندگی نمی‌داند خیلی از انسان‌های عزیزش چون از او خسته شده‌اند، به آغوش من پناه می‌آورند و این را هم نمی‌داند که بعضی انسان‌های ترسویش از ترس من دستانش را محکم گرفته‌اند و ولش نمی‌کنند. زندگی خیلی جوان‌تر از این حرف‌هاست. او نمی‌داند که این انسان‌ها تا زمانی دوستش دارند که بر وفق مرادشان باشد.
گاهی اوقات، کارم خیلی سخت می‌شود. آن هنگام که باید جان یک پدری را بگیرم که فرزندش در آغوشش آرام خوابیده و دست‌های کوچکش را سفت دور گردن پدر حلقه کرده‌ است، یا آن هنگام که باید جان مادری را بگیرم که دور از فرزندانش در خانهٔ سالمندان چشم‌انتظار دیدن من است؛ چون به دیدن دوبارهٔ فرزندانش امیدی ندارد و آن هنگام که باید جان یک نوزاد کوچک را در آغوش مادرش بگیرم یا جان پزشکی پاک‌سرشت و درست‌کار که امید بهبودی بیماران تنگ‌دستش است. گاهی وقت‌ها خیلی سخت می‌شود جان گرفت.
مرگ در کنار زندگی زیباست. چه خوب است مرگ را نیز با عشق مانند زندگی در آغوش بگیریم و دوستش بداریم. همان‌طور که سهراب دربارهٔ مرگ می‌گوید:
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ در آب‌وهوای خوشِ اندیشه نشیمن دارد
گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد
و همه می‌دانیم
ریه‌های لذت، پر از اکسیژن مرگ است...