در آغوش ساحل غرق شده بودم. درست روبه‌روی اقیانوس خوشبختی و خورشید داغ‌تر از همیشه می‌تابید. نمی‌دانم می‌خواست به چه کسی ثابت کند که می‌تواند تا این حد پرقدرت و سوزان بتابد.
می‌خواستم به اقیانوس نزدیک شوم تا بتوانم خوشبختی را بیش‌تر حس کنم. روی قدم‌هایم استوار شدم؛ ولی همان لحظه صدایی به گوشم خورد. برگشتم و شخصی را از دور دیدم که داشت به‌سمتم می‌دوید. دیدنش کافی بود. انگار، روی آتشِ حس‌های منفی وجودم آبی ریخته باشند، لبخند روی لبم نشست.
آن شخصی که داشت به طرفم می‌دوید، دلیل نفس‌کشیدنم بود. تمام زندگی‌ام بود. کسی بود که تک‌تک لحظات زندگی‌ام را تنها با فانوس سوزان وجودش گرم کرده بود.
در تک‌تک روزهای زندگی‌ام نقش داشت. هنگامی که کوچک‌تر بودیم، در کوچه‌پس‌کوچه‌های زندگی همراه هم می‌دویدیم. دست در دست هم، در حالی که صدای خنده‌هایمان طنین‌انداز آن کوچه‌ها بود. هیچ‌وقت رهایم نمی‌کرد و همیشه دستم را محکم در دستش می‌گرفت.
رو‌به‌رویم ایستاد. نفس‌نفس می‌زد. خدا می‌داند که چه‌قدر دل‌تنگش بودم. به‌اندازهٔ همان اقیانوسی که صدای امواجش در گوشمان می‌پیچید دوستش داشتم. ولی نه، وسعت دوست‌داشتنم خیلی بیش‌تر از این حرف‌ها بود.
او را در آغوش کشیدم. وجودم از دوست‌داشتن لب‌ریز شد: از مهر، از محبت.
کنار گوشش زمزمه کردم: «مهم نیست کجا باشم. با تو حتی در این ساحل، به‌دور از آن اقیانوس، بی‌شک من خوش‌بخت‌ترین آدم دنیا هستم و تو برای من بهترین خواهر دنیا هستی. دوستت دارم!»