اوایل مرداد بود و هوا به‌شدت گرم. بچه‌های سپاه گُردان را برای درامان‌ماندن از حملهٔ دشمن به‌میان کوه انتقال داده بودند. محوطه‌ای سرسبز با زمین‌های کشاورزی و آبی همیشه جاری که از جادهٔ اصلی چهار کیلومتر فاصله داشت. جاده‌ای خاکی و باریک و پُردست‌انداز. از هر طرف در محاصرهٔ کوه با درخت‌های کهن کُنار.
تعداد زیادی از بسیجی‌ها به محل خدمت نیامده بودند. حملهٔ اول عراقی‌ها با تصرف شهر و واردآوردن تلفات زیادی به نیروهای خودی به‌اتمام رسیده بود؛ اما بقایای نیروها و ادوات زرهی آن‌ها کماکان در مرز مستقر بود. تعداد کمی از بچه‌های سپاه و نیروهای بسیجی هرکدام برای خود زیر سایهٔ درخت‌های کُنار و کِنار جوی آب چادری بر پا کرده بودند. اسلحه و فشنگ فراوان بود و روزها کار ما شده بود تیراندازی به هر موجود جاندار یا غیرجاندار؛ از قورباقه گرفته تا قوطی کنسرو.
کلاشینکفی داشتم با شعله‌پوش دَم‌گِرد. داشتن اسلحه با شعله‌پوش دم‌گرد کلاس داشت. آشپزخانه را هم زیر سایهٔ بزرگ‌ترین درخت برپا کرده بودند که موقع نهار همه زیر سایهٔ آن درخت می‌نشستیم و قبل از خوردن غذا عین سرخ‌پوست‌ها دور دیگ‌ها یک چرخی می‌زدیم و هر کسی برای خوردن چیزی بَرمی‌داشت. آشپزمان عادت داشت موقع نهار برود بالای درخت و از بالا نظاره‌گر بچه‌ها باشد و من که همیشه مسلح بودم، یک بار درخت را تیر‌باران کردم که یک‌مرتبه آشپز تِلِپی افتاد جلوی دستم. از ترس و وحشت گریه می‌کرد. همهٔ تیرها از بیخ گوشش رد شده بودند.