توی رخت خواب گرم ونرمم غلت میزدم وداشتم به این فکر میکردم که امروز سراغ معاینه چه کسانی می روم؟
روزنه نوری چشمانم را اذیت کرد،بدنم راکش وقوسی دادم وقلنج دستانم را شکستم (تِق).

دوست عزیزم را لبخند به لب بالای سرم دیدم که به من گفت :ᐸᐸ بلند شو رفیق که امروز خیلی کار داریم .من را برداشت ودورگردنش انداخت وپایم را داخل جیب روپوش اش گذاشت.
وارد اولین اتاق شدیم،سراغ اولین بیمار رفتیم :پاهایم را روی قفسه سینه اش گذاشت،من با تمام وجودم صدای(تاپ،تاپ)قلبش را شنیدم.
همین طور که حس می کنم صدای مبهمی در میان این صدای زیبا مرا آزار می دهد.
می دانم که او هم از این صدا اذیت میشود.این صدا نشان می دهداو از بیماری قلبی رنج میبرد .
سراغ بیمار بعدی رفتیم:بیمار مادربارداری بودکه به دلیل سرخوردن درحمام به بیمارستان آمده بود.این بار پاهایم را روی شکم مادر گذاشتم تا ببینم شیره وجودش زنده است؟
وقتی پاهایم را روی شکمش گذاشتم ،صدای زیبای قلب آن کوچولو،چنان پاهایم را قلقک می داد که خنده ام گرفت
واین لبخند سبب لبخند زیبای رفیقم شدوبالبخندبه مادر اون کوچولو نگاهی کردوگفت:ᐸᐸنگران نباشید،زنده است>>
می خواهید صدای قلبش رابشنوید.
مادرچشمانش از اشک جمع گردیدوازفرط خوش حالی زود قبول کردو دستانم را درگوشش گذاشت .باتمام وجود به صدای دلنشین قلب کودکش گوش کرد،گویا کودک بامادرش نجوا می کردبه گونه ای که مادر بااشک شوق جواب اورا میداد.
بعد از آن اتفاق زیبا من ودوستم هر دو خسته بودیم وبه پایان شیفت کاری نزدیک می شدیم،هردوبه اتاق رفتیم،اومرا روی میز گذاشت ولباس هایش راعوض کردومرا درکشوی میز گذاشت ومن به اتفاق های شیرین امروز فکر میکردم وبه خواب رفتم تا فردایی بهتر داشته باشم.