خانه آرام بود, انگار آرامش بر همه جا حکمرانی میکرد. شومینه عشق گرمِ گرم بودو به خانه حرارت می بخشید. کنارش روی صندلی افکار مهاجرکه گاه گاهی به سمت خانه هجوم می آوردند,غرور نشسته بودو قهوه تلخش را می نوشید. از پنجره نگاه خودش اتفاقات و خاطرات را از نظر می گذراند.
     مهربانی وآرامش دست در دست هم آن طرف خانه ذهن برای افکار قصه می گفتند. قصه راه و رسم آشتی و مهر و مهر ورزیدن, اینکه چطور حتی وقتی طوفان می آید و همه چیز ناآرام است مهربان باشند و ببخشند.
      آرامش درس صبر و بردباری را شروع کرده بود و افکار بازیگوش ذهن را دور خودش جمع کرده بود. مهربانی هم به آرامی و از سر دوست داشتنی دور و دراز افکار را نوازش میکرد.
      غرور هنوز آن گوشه نشسته  بود,قهوه اش تمام شد از روی صندلی ناآرامش بلند شده بود و برای عشق سخن می گفت: من آن قدر ها هم بد نیستم گاهی اوقات من باید خانه ذهن و افکار را اداره کنم. اصلا برای این آدم های بیرون و غریبه گاهی باید من از این قلب مهربان مراقبت کنم, می دانی آخر اگر همیشه مهربانی باشد, آدم ها به خودشان اجازه می دهند ,من را بشکنند. صدای شکستنم را شاید خیلی ها نشنوند...
     دوباره روی صندلی نا آرامش نشست. عشق حرارتش را کم کرده بود. با غرور گاه گاهی همراه می شد. مهربانی هم چنان می تراوید. غرور و مهربانی با هم غریبه بودند. آرامش کلاسش را تمام کرده بود و افکار آزاد بودند و کنجکاو در ذهن می گشتند.      
      مهربانی آرام آرام نزدیک عشق رفت. شروع کرد برای عشق می گفت: من مهربانم, هر کجا باشم هرچقدر هم ناآرامی و ملایمات باشد باز هم مهر می ورزم. من گرم و حرارت بخشم اما سردی غرور مرا کم کم کمرنگ خواهد کرد...
عشق سکوت کرده بود وفقط لبخند تلخی زد...