به آرامی روی شن های ساحل قدم می زدم, کل دنیا مرا تنها گذاشته بودند جز یک نفر, یک نفر همیشه همراه و یار من بود یک نفر که در تمام لحظه های بی کسی کنار من بود, یک نفر که با بقیه فرق داشت, یک نفر که مهربان بود و عاشق.

کنار دریا رسیدم بی قراری دریا را در وجودم حس می کردم, دلتنگی اش را, ناراحتی اش را,
به او سلام کردم, جواب مرا داد اما گویی تمام حواسش جای دیگری بود.
تصمیم گرفتم کنار دریا روی شن ها بنشینم و علت بی قراری دریا را جویا شوم.
به دریا گفتم: تو امروز مثل همیشه نیستی حس میکنم از چیزی ناراحتی, صدای موج های تو اکنون غم دارد میتوانم این را حس کنم. به من بگو دلیل این نگرانیت چیست؟
دریا جواب داد: تو می دانی عشق چیست؟
گفتم:مگر می شود ندانم.
دریا گفت: من دریایی عظیم و بی کران هستم دریایی که احساس دارد, دریایی که می تواند عاشق شود, من اکنون عاشق شده ام اما از عشق خود دور افتاده ام و این مرا عذاب می دهد.
 حالا فهمیدم که دلیل این ناراحتی و غم دریا چیست.
به او گفتم: عاشق چه کسی شده ای . چرا از عشقت دور مانده ای؟ ماجرای عشق خود را برایم بگو.
دریا شروع به شرح عشقش کرد, او با با بغض به من گفت: عاشق چشمه ای شده ام که روزی بود و از من خوب دلبری می کرد حالا نیست و با نبودش عذابم می دهد, او کسی بود که با رقصیدن موج هایش می رقصیدم با سیراب شدنش توسط باران سیراب می شدم, فکر می کردم رفیق و یار همیشگی ام می شود, عاشق او شدم, خودم را از عشق او لبریز کردم, اما غافل از اینکه او یک یار موقتی بود.
همیشه اول عشق خوب است اما آخرش درست بر عکس اولش سخت و جانگیر است و عاشق را در غم عشق به خوبی و با مهارت تمام می سوزاند.
دلی تنگ دارم که کسی دردش را نمی داند, غمی نهفته دارم که کسی صدایش را نمی خواند, بغضی نفس گیر دارم که کسی آن را از گلویم نمی داند.
دریا حرف هایش را زد, او عاشق شده بود اما غافل از اینکه برای خود یار خوبی را انتخاب نکرده است.
به او گفتم: تو عاشق یک یار موقتی شده ای عاشق یک رهگذر که روزی می آید و روزی می رود. به خود و جایگاهت نگاهی بینداز ببین که هستی و عاشق چه کسی شده ای, ببین مرتبه ی عشقت کجاست.
دریا با صدایی گرفته به من گفت: مثل اینکه تو از عشق و عاشقی چیزی نمی دانی, نه عاشق کسی شده ای و نه کسی عاشقت وگرنه این چنین بی رحمانه در مورد عشق نمی گفتی.
از سادگی دریا خنده ام گرفته بود به او گفتم: اشتباه میکنی, من از عشق چیز بدی نمی گویم فقط به تو گفتم که دل به رهگذران نبند .که کل دریایی ات, احساس پاکت و آرامشت را از دست می دهی,عشق آن نیست که موجب رنج و عذابت شود و زندگی را برایت بی معنی کند, عشق آن است که موجب آرامش تو شود, عشق آن است که به زندگی ات روح و جان ببخشد,  نه اینکه روح و جان را  از تو بستاند
عشق به قلب آرامش می دهد, قلب را آرام می کند, بی قراری ها را دور میکند.
دریا: چی کسی اینگونه به تو از عشق آموخته است؟ چه کسی قلب تو را از هیاهو دور ساخته و به آرامش رسانده است؟
من: یار مهربانم, یاری که همیشه در کنار من است و مانند رهگذران نیست, یاری که فداکارانه عاشق من است, یاری که در تمام لحظاتم, در تمام تنهایی هایم, در تمام بی قراری هایم, در تمام نا امیدی هایم عاشقانه همراه و غمخوارم بود.
یاری که به او پشت کردم ولی به من پشت نکرد, من با او مهربان نبودم ولی او با من بسیار مهربان بود و هست و خواهد بود.
من خیلی وقت ها او را تنها گذاشته ام اما او هیچگاه تنهایم نگذاشت و نمی گذارد, محبتم را نثار همه می کردم ولی نسبت به او بی توجه بودم, با همه سخن می گفتم و می خندیدم ولی با او سخنی نمی گفتم یا اگر می گفتم همه سخنم از دلتنگی و ناراحتی و غم و اندوهم بود.
هر زمان که تنها می شدم به یاد او می افتادم با این همه بی توجهی او هیچگاه توجهش را نسبت به من کم نمی کرد, به تمام حرف های دیگران پاسخ میدادم ولی پاسخم به او فقط سکوت بود, با همه می خندیدم ولی با او گریه می کردم اما او با این همه بی مِهری باز مرا عاشقانه در دامن عشق خود می پرورانید و نوازش می کرد.
او قلب مرا پر از آرامش کرد چون خانه او قلب من است.
او خدایم است که تنها یار زیبا و واقعی و همیشگی ام بود, کسی که عشقش به هر کسی آرامش میدهد.
ای کاش, دست از تمام یاران بی وفا و رهگذر بر داریم و عشق خود را نصیب خدایی کنیم که با هم با وفاست هم ماندگار...