بسیار زیبا ، پیشنهاد مطالعه

شدت آتش به حدی است که امکان امداد رسانی نیست(پلاسکو)

دمای حرارت به حدی است که امکان امداد رسانی نیست(سانچی)
زلزله کار خداست تو کار خدا نباید دخالت کنیم ما!،
منطقه ی سقوط هواپیما به حدی صعب العبور است که امکان امداد رسانی نیست(هواپیمای یاسوج)
هواپیما خود را به دست آسمان سپرد گفت هرچه باداباد چشمانش را بست و بال هایش را همچون پرنده ای معلق در اسمان باز کرد.
گویی مهمان اسمان است مهمانی که باید به مقصدش برسد
نه هواپیما چیزی میگفت نه اسمان چیزی می پرسید .
هواپیما درافکار خود غرق بود ناگهان یادش به هواپیمایی که قبلا سقوط کرده بود که گویی نقص فنی داشت افتاد چشمانش را زودی باز کرد و به خودش امد کلافه و سرگردان بود .آسمان خم به ابرو اورد و گفت چه شده که چنین سرگردانی؟؟؟هوا پیما گفت می ترسم.اسمان گفت نترس همه چیز را به بالایی بسپار ‌.هواپیما گفت چرا نمی پرسم علت ترسم را؟؟
اسمان گفت جوابت را میدانم قبل از تو خیلی ها رفتندو برگشتند رفتندو برگشتند رفتند و برگشتند رفتندو...
هواپیما مات ماندو گفت بقیه اش؟؟
آسمان گفت بقیه اش را تو بهتر از من میدانی نیش خندی زدو گفت ولی سرنوشت تورا نمیدانم چه خواهد شدو غرید .
هواپیما گویی آب سرد را رویش ریخته باشند عرق سرد میریخت .
به گونه ای ته دلش خالی شد
گفت چرا اینگونه با من نا امید از سرنوشتم سخن میگویی؟؟؟
اسمان گفت من امید بی جا نمیدهم میدانی دروغ گوی ماهری نیستم هرچه بالایی بخواهد همان میشود من وسیله ای بیش نیستم.هواپیما گویی نا امید لحظه ای خاموش ماند
اسمان گفت سخن بگو تا از ناراحتی ات کم شود .
هواپیما گفت از چه بگویم؟؟
ریز ریزانه و زیر لب گفت خداوندا جوابشان را چه بدهم؟؟اگر کسی پرسید چه بگویم؟؟بگویم حواس پرتی ام کار دستم داد؟؟بگویم مقصراین ماجرا کیست؟؟اصلا چرا بیخودی به دلم بد راه میدهم؟؟اسمان زیر چشمی نگایش کردو نعره ای زدو گفت زیر لب چه می گویی ؟؟
هواپیما گفت چیزی نیست درافکارم گم شده بودم.
اسمان لبش را کج کرد ابرویش را بالا دادو گفت خودت را به دست من نسپار
 میدانی بی رحم تر از آنم که موقع افتادن از بلندی دستم را به سمتت دراز کنم
هواپیما گفت اینگونه با مهمانت حرف نزن اصلا من هیچ مسافرانم را چه کنم جگر گوشه هایم چه می شود؟؟
اسمان چیزی نگفت .
هواپیما حرف های آسمان را درگوشش بار دیگر شنیدو لحظه ای سکوت کرد گویی لحظه ای سقوط کرد...