گفت و گو : مورچه و ماه
آرام و بی صداست جهانِ بزرگم..
جهانی که قدم هایم هرچند کوچک و ریز ولی تاثیر گذارند..
شب شده است و ماه با آن وسعتش در چشمانم خانه کرده..
چشمانم به نوری مزین شده ،نوری ک در میان چادرِ شب همچو مروارید می درخشد..
در پیچ و خمِ خیالم ماه را عروسِ خویش می پندارم،عروسی که لباسی از جنس نور بر تن کرده و در اسمان رقصِ امید می زند.
رقصی که به سیاهی شب لبخند جنون میزند و نشان میدهد که اگر جهان هم در تاریکی مطلق فرو برود،من نوید بخشم...
صدای جیر جیرک ها لالایی وار پلکانم را سنگین می کند،خود را به برگی خشکیده میرسانم و در میان برگ از حصار بیداری رها می شوم و خواب را در آغوش می گیرم..
همه جا سفید است .سفیدی مطلق..
به دنبالِ صدایی،نجوایی،هر چیزی غیر از نور می گردم..
به دنبالِ راه گریزم.چشمانم طاقت این نور را ندارد ،چشمانی که یک عمر به سیاه و سفیدیِ جهانم عادت کرده بودند.
با صدایی خفه تر از همیشه نجوا میکنم:صدایم را کسی میشنود؟؟من گمشده ام!راهی، چیزی نمی یابم...
هنوز حرفم تمام نشده بود که اهنگی بر فضا حاکم شد.چه اهنگ اشنایی..
آری این همان اهنگیست ک سالها در میان رویاهایم در پی نوازنده اش بودم..
گام هایم را به سمت این ریتم دل انگیز تند میکنم.
هرچه میدوم به منشا صدا نمی رسم...
گوشهایم را تیز میکنم...این صدا کلِ فضا را در بر گرفته و منشایی مطلق ندارد..
چشم هایم را می بندم.چه آرامشِ بی همتایی.چه خیالِ زیبایی.
اهنگ قطع میشود و صدایی بی مهابا به گوشم می رسد.که می گوید:مور.چرا اینقدر بی تابی؟
به سختی به سخن می آیم و می گویم:تو،تو آشناترین بیگانه ای هستی که رویاهایم را به خود مشغول کرده ای...
در پی پاسخم که صدایش بر فضا انعکاس پیدا میکند:من ماه آسمانت هستم. اینَک تو را در آغوش کشیده ام.وتودر عزمتم غرق شده ای..
تصوراتم ویران میشود و نمیگذارم حرفش را به پایان برساند.فریاد میزنم:تو در خیالم هم اندازه ی آغوشم تراش خورده بودی ماهِ من.
تو... اشک هایم بی محابا بر گونه ام جاری میشوند و ادامه می دهم:من در خیالِ تو،در هوای توخود را گم کرده ام ...دیگر بغض مجالی برای ادامه ی سخنم نمیدهد و حرفها در دهانم تکه تکه میشوند.
دوباره صدایش گوشم را نوازش میدهد که می گوید:عاشقِ حقیقی، یارِ کوچک را بزرگ می کند و در پرتوی عشق او  خود را کوچک...
ولی تو مرا به اندازه ی وسعت خود کوچک کردی تا در آغوشت جا گیرم.
تو ماهی به بزرگی قلبت داشتی و در پی من بودی ماهِ حقیقی را فدای من کردی.
برو و در میان سفیدی به دنبالِ خودت بگرد که سالها پشتِ درِ هوا و هوس بهانه ای برای در زدن ندارد.قطره بارانی بر گونه ام میچکد و چشمانم باز میشوند .
چه خوابِ عجیبی بود.
آسمان را می نگرم و خورشیدی را می بینم که زیبا تر از همیشه میخندید.
دیگر خبری از ماه نبود.
دست بر روی قلبم می گذارم و ماه را در میانِ وجودم حس میکنم ماهی که هم اندازه ی آغوشم هست.
ماهی که مرا غرق نمیکند.
درِ قلبم را به سوی ماهی از جنسِ پاکی وجودم می گشایم نه ماهی که دستم کوتاه تر از وسعتش هست.
همه ی ما ماهی داریم که در میانِ صدفِ وجودمان حبس شده و غافل از آن در پی ماهِ دروغینیم.