از شیشه فضاپیما به کهکشان خیره میشوم.کهکشانی که صد ها هزار یا شاید هم میلیون ها یا میلیاردها ستاره را در درون خود جای داده است.تاریکی محض،این اجازه را نمیدهد تا انتهای این کهکشان بی کران را ببینم.به راستی انتهایی هم وجود دارد؟ ستاره ها درجای خود قرار گرفته اند وهرسیاره روی مدار خود درحرکت است خورشید هم مانند همیشه با قدرت نورافشانی میکند. همه چیز طبق روند همیشگی خود وظیفه خودرا به درستی انجام میدهد.شهاب سنگ ها هم درحال پرواز در این فضای بیکران اند و هر از گاهی به سیاره ای برخورد می کنند.
آلارم فضاپیما به ناگاه مرا از افکارم بیرون کشید.کره ماه را میتوانستم ببینم.به آرامی فضاپیما راهدایت کردم و فرود آمدم.پایم را بیرون گذاشتم ونگاهی به اطراف انداختم و نفس عمیقی کشیدم. چه بوی آرامش بخشی ناگهان به خاطر آوردم در این جا اکسیژنی وجود ندارد.از فکر خود خنده ام گرفت اما به لبخندی بسنده کردم چون برای کارهای مهم تری آنجا بودم.درحال آوردن وسایل مورد نیازم از درون فضاپیما بودم اما به ناگاه از حرکت ایستادم...سکوت آرامش بخشی که بر فضا حاکم بود هرکسی را مجذوب خود وغرق آرامش میکرد...
آرامشی که بودنش به علت نبودن هر انسان تخریب گری بود.سوالی به ذهنم خطور کرد اگر انسان ها به سیاره ای که امکان زندگی در آن مهیا باشد بروند چه میشود؟ خب معلوم است با زحمت وتلاش زیاد امکاناتی را برای زندگی راحت فراهم میکنند وبعد هم به وسیله آن امکانات تیشه به ریشه خود میزنند.کافیست آنها یک بار به این سیاره ها سفر کنند تا ببینند و بدانند اکسیژن و هوای پاک و آب آشامیدنی وامکانات سیاره زمین چه ارزشی دارند وآنهارا بی ارزش ندانند وقبل از آسیب رساندن به آنها و حتی قلب دیگران کمی فکر کنند که اگر روزی نباشند چه میشود!!!