قلب

قلب هم مانند هر چیزی درد را حس می کند و...
مدت هاست که غمی درون من نهفته است و مراعذاب می دهد و میدانم که به مرور زمان جانم را خواهد گرفت.
گاهی اوقات دلم میخواهداز سینه ی صاحبم بیرون بیایم واز اون دفاع کنم و به همه بگویم ک در رفتارشان دقت کنند،به همه بگویم ک ممکن است رفتارشان و حرف هایشان قلب ادم را  به درد بیاوردو از درون‌مارا بشکند.
کاش مانند دانه  های انار بودم،که وقتی من را میشکنند دانه های پوسیده ام ک همان درد هایم هست را میبینندو مراب اشغالی می اندازند،یا شاید هم جاهای سالم دانه هایم را میخوردند.اینگونه ک درون  قفسی  حبس هستم کسی نمیتواند زخم هایم را مداوا کند‌و...
روزی که صاحبم رویا را متهم ب خیانت کردند ،میخواستم از سینه ی صاحبم بیرون بیایم و شهادت بدهم و بگویم ک رویا این کاره نیست!اما همیشه زندانی بودم،درست مثل فردی ک ب جُرم قتل  یا هرچیزی پشت میله های  زندان  به  سر میبردو نمیتواند آفتاب زیبا را ببیند و از آن بیرون بیاید.
تنها فرقمان نوع میله هایمان است،میله های آنها  فلزی و میله های زندان من، اسکلت سینه ی‌صاحبم است.
من‌هم نمیتوانم‌ هوای روشن را ببینم و از این زندانِ لعتتی بیرون بیایم.
من شاهد درد کشیدن های صاحبم بودم.
میدانم که شب خا سمت چپ سینه اش را فشار میدهد و درد می کشد.
در این شب ها من هیچ کاری نمی توانستم بکنم،فقط دلم می خواست صاحبم کلی لیدوکائین بی حسی روی من بریزد تا بی حس شوم و از درداش کم کنم.
حتی بعضی وقت ها از خدا می خواستم دوتا دست به من بدهد تا خودم را خفه کنم و از تپش بیندازم.
اما بعد پشیمان شدم و با خود گفتم من باید همیشه کنار صاحبم بمانم و در غم و شادی هایش کنارش باشم وحتی اگه توی شکمم پر از غصه شد به روی خودم نیارم و بروز ندهم تا کمی صاحبم  را آرام کنم.