وزش باد شدید بود، از شانس بد، من کنار تیرهای برق بودم.یک روز که هوا بارانی،رعد و برق بود من از  ترس شاخ،برگهایم را در هم می کشیدم یهو یه رعد و برق یکی از شاخه هایم را سوزاند،شکست.وااااااااااااای عجب دردی داشت،دردی تحمل نکردنی،شاخه ام افتاد روی سیم برق،دیگه نمیدونم چی شد.از دردی که از شاخه شکسته ام داشتم از حال رفتم وقتی چشمهایم را باز کردم دیدم صبح شده است.دور،برم چقدر شلوغه این آدمها دیگر که هستند؟چه می خواهند؟
آهان اینها برای درست کردن برق آمده اند از حرفاشون معلومه اشکال از شاخه ی من است.کاش من درخت نبودم،آخر فایده ی من چیست جز خراب کاری،معلوم شد که برق روستا دیشب قطع بوده است و مردم روستا دیشب در تاریکی بوده اند آنها با هم می گفتند اگر برق را الان درست کنیم باز هم این درخت در اثر باد روی سیم برق می افتد و برق دوباره قطع می شود،باید این درخت را از ریشه قطع کنیم.وااااااااااااای می خواهند قطعم کنند.دیدم یک وسیله ی بزرگ که معلوم بود اسمش اره هست آوردند و روی تنه ام زدند،دردی طاقت فرسا بود.با ضربه هایی هایی که به پایان رسیدن عمرم نزدیک می شود ،مرا بالای یک کامیون بزرگ گذاشتند،وارد یک دیوار بزرگی کردند،مرا زمین انداختند.وای چرا این همه درخت را قطع کرده‌اند؟
می خواهند با این درخت ها چکار کنند؟من را داخل یک دستگاهی که بدنم را قطعه قطعه می کرد گذاشتند.من را تبدیل به یک چیزی که اسمش را نمی دانم کردند،آخر اسم من چیست؟ دوباره مرا سوار یک کامیون کردند،به یک روستای دور افتاده بردند،به یک مدرسه رسیدیم و بچه‌ها گرد من جمع شدند،آنها با دیدن من خیلی خوشحال شدند انگار بهترین چیز دنیا را دیده اند.یکی یکی همه این چیزها که من اسمشان را نمی دانستم پایین می آوردند،و هر کس یکی برای خودش می برد،آخر فهمیدم که اسم من چیست.اسم من نیمکت بود و از آن روز به بعد با آن اسم زندگی می کنم.
خوشحالم که دل چند بچه را شاد کردم و از نیمکت بودنم خوشحال هستم.این بود زندگی من که از درختی بیچاره تبدیل به یک نیمکت خوشرنگ شده است.