گوهر تابناک اسلام٬ مروارید درخشان صدف دین و ایمان٬ دلم لحظه ای با تو بودن میخواهد. هم کلامی با تو٬  همنشینی زیر درخت خرما همراه تو٬ چه زیباست لبخند نشسته بر بوته ی لب های تو.
بانو٬ در آسمان هفت رنگ٬ در نزدیکی خدا و در بهشت جاویدان و رنگارنگ٬ منِ خاک را٬ منِ ساخته شده از گِل و آب را٬ از آن بالا٬ دور دست ها٬ از لابه لای ابرها و میغ ها٬ نظاره کن. و همراه باران٬ دست در دست قطره های زلال آن٬ ذره ای از عشقت را٬ مهربانی و گذشتت را برایم به ارمغان فرست.
بانو٬ گر عشق تو نبود٬ قلب دگر آهنگ زندگی نمی نواخت. چشم دگر گُل و بلبل و هزار را نمی شناخت. بانو٬ کجایی؟ کجایی که یادم را سوار بر اسب سپید قصه ها سوی تو روانه کنم. چرا نیستی؟ نیستی تا قطره قطره خونم را٬ ذره ذره ی وجودم را برایت پیشکش کنم. بانو٬ بی تو٬ دل که دل نمی شود. بی تو دل اگر می تپد حزین ترین نغمه ی گیتی است. بی تو گر زندگی می کنم٬ پوچ ترین بودن هستی است.
چه کنم؟ بی تو٬ دریای فکر و خیالم٬ یاد و خاطره و رویاهایم همیشه طوفانی است‌. تلاطم موج های بی تو٬ مرا٬ چشم های مشتاق دیدار روی چون مه تورا٬ و دل کوچک ماتم زده در حسرت عشق تو را می آزارد. بانو٬ قایقی گر ز جنس مهربانی٬ چوب هایی به رنگ جو و آرامشی بس خیالی و رویایی٬ با دست های کوچکم بسازم و آن را در دریای فکر و خیالم رها کنم٬ سوار بر آن٬ دریای طوفانی دلم را آرام خواهی کرد؟ موج های سرکش خیالم را رام خواهی کرد؟ تلاطم و جوش و خروش رویایم را خواب خواهی کرد؟
بانو٬ گر خون در سراسر وجودم در جست و خیز است٬ گر نفس تا ژرفای وجودم مسافر و سفیر است٬ ز موهبت نام نورانی و درخشان تو بانوی عزیز است. بانو٬ کدام تکه از زمین سرد را به دنبالت بگردم٬ برسر کدام خاک خوشبخت بالا سرت بگِریم.
بانو٬ نیستی در جهان و در میان ما
تو گلی در باغ آرزوها و یاد ما
گل خوشبو٬ گل قرمز٬ گل باطراوت و زیبایی
تا ابد در باغ دل ما٬ تو ای گل٬ زنده و جاویدانی
خشک نگردد ریشه ات ای گل معصوم وجودم
دور یاد تو می گردم٬ همیشه و هر جا و هر دَم
من بی تو٬ ما بی تو٬ همه ی جهان بی تو
گل خوشبو٬ گل عاشق٬ همه جان ها فدای تو