گوشم پر شده از صدای جیغ...!جیغ های بنفشی که همیشه با آنها مواجه هستم.نمیدانم چرا مردم با دیدن من دگرگون میشوند؛فرقی هم نمیکند که در چه حالی باشند،در هنگام تفریح،استراحت و حتی کار های مهم زندگی شان...!
البته این ویژگی بیشتر مختص دختر خانم های گرامی هست هرچند بعضی مواقع در مورد پسر ها و یا حتی مردانی با صد و نود سانتی متر قد و صد و بیست کیلو وزن و سه کیلو گرم ریش و سبیل هم صدق میکند و با دیدن من نعره های سهمگینی سر داده و وحشت زده میشوند.
چرا کتمان کنم!بعضی مواقع من به جای آنها از خجالت سر به گریبان میبرم؛آخر مگر من دندان یا دهانی بزرگ دارم که آنها را ببلعم؟؟؟یا زهری دارم که آنها را نیش بزنم و بکشم؟؟؟کاش میدانستند که من بیچاره تنها شش پای نازک دارم که هرکدامش به اندازه ی یک تار موی آنها هم نیست.!البته از قلم نیفتد که برخی از ابا و اجداد ونیاکان غیورم دو بال سیاه هم داشتند...و هرکس از ما بالدار به دنیا می امد مایه ی فخر به دیگران میشد و برای خودش یلی به حساب می امد...
بیشتر صحنه های نبرد من با خانم ها و آقایان در سرویس های بهداشتی میباشد؛امان از دست این تار و مار ها ؛اتک ها و امثال آنها که روز و شب برایم نگذاشته اند و سلاح جنگی خانم ها گشته اند؛دهانشان را باز میکنند و از ته دل جیغ میکشند و در عین حال دستشان را با تمام قوا روی سر اسپری میگذارند ؛چشمانشان را میبندند و فشار میدهند.!!
ای بی انصاف ها اگر به من هم رحم نمیکنید اشکالی ندارد لااقل دلتان به حال خودتان بسوزد؛این مقدار حشره کش مرا که سهل است خودتان و خانواده تان را هم به کشتن میدهد.حال این که خوب است،جزء روش های مدرن به حساب می آید؛بگذارید از کار وحشتناک دیگرشان برایتان تعریف کنم،فرض کنید من با آرامش کامل روی لوله ی آب نشسته ام و چشمانم را آرام فرو میبندم و بعد از روزی سرشار از خستگی کمی استراحت میکنم،به یکباره در باز میشود؛چراغ ها روشن میگردند،دختری وارد میشود و با چشمانی گرد شده و با دقت به اطرافش نگاه میکند و در حال بررسی است که ناگهان چشمان مبارکش به من خیره میشود،چند ثانیه ای در آن حال میماند و سکوت میکند...من نمیدانم که نترسیده یا این سکوت مانند آرامشی است پیش از طوفان...بله درست حدس زدم در مورد دختران همیشه مورد دوم درست است؛گویی آشوبی در دلش رخ میدهد که به نعره در آمده و فقط میدود...میدود و میدود ؛انگاری که خودش هم نمیداند که میخواهد به کدام سمت یورش بیاورد و تکلیف مرا هم روشن نمیکند،واقعا دوست دارم بدانم که مقصدش کجاست و از ته دل به او بگویم:<<به کجا چنین شتابان؟؟؟>>
آری این ها تازه بخشی از اتفاقات روزانه ی زندگی پر تلاطم من است ؛ شرح این سوز جگر این زمان بگذار تا روز دگر ...!*