از همان ثانیه ی اولی که به دنیا آمدم، همه از من متنفر بودند. در همان دقایق اول تولد که هنوز بدنم از حرارت تن مادر، گرم بود و وزن خواهران و برادرانم روی دوشم سنگینی میکرد، فهمیدم که زندگی من، زندگی نفرین شده ای است!
باطنی پر از سوال داشتم. سوالاتی که هیچکس جواب آن‌ها را نمی‌دانست اما در افسانه ای باستانی آورده شده بود که پاسخ تمام سوالات وجودم توسط خداوند در جایی در قعر دنیا قرار گرفته و افرادی که هیچکس تاکنون آنها را ندیده است، از آنها مراقبت می کنند.
صورتش را میبینم. هر لحظه به من نزدیکتر می شود و سعی در حل حقیقت سوال برانگیز وجودم دارد؛ من اما، می توانم حقیقت را در چشمانش ببینم. او در کارش شکست خواهد خورد...
سرانجام، مرا تسلیم فرد دیگری می کند. او خشن تر است. کلماتش به روحم چنگ می اندازند و تن عریان عقایدم را زخمی می کنند.
پس از مدتی، دوباره به صاحب اولم برگردانده میشوم. با دیدن تن خونینم به گریه می افتد. فقط اوست که به قطرات قرمزی که سرتاسر وجودم را پوشانده اند، اهمیت می دهد. به راستی که عقاید و حقایق وجود یک برگه ی امتحانی برای چه کسی در این عالم بی انتها اهمیت دارد؟!