«مترسک»

چشمانم به یک نقطه در دوردست ها خیره مانده به انتظار. مرا با یک پا آفریده¬اند تا توان رفتنی در من نباشد. دهانم را دوخته¬اند تا فریادم، پرده ی گوش جهان را نخراشد؛ اما دستانم باز است، برای یک آغوش.
مرا این¬گونه سرشته¬اند که نگاه دارم مزرعه را در برابر مادرکلاغی، در پی آذوقه.
آن که مرا در این مزرعه نهاد و رفت، آن که تنهایی را برایم خواست. آن که لباس پاره¬ایی بر تنم کرد و کلاهی کج بر سرم نهاد؛ هرگز نخواهم بخشید.
من، من حتی تولدم را به یاد ندارم و اسمم را نمی دانم. گاهی دلم می خواهد یکی کنارم بنشیند و با من سخن بگوید؛ اما، کیست، آن که بر من تکیه دهد و مرا سزاوار هم¬صحبتی بداند؟ آن هم منی که هرگز لبخند زدن را نیاموخته ام.
 آیا انصاف در جایی از جهان جان باخته و که مرا این گونه در اقلیمی رها کرده¬اند،که نمی¬شود با آن سازش کرد؟ چرا مرا توان کنار آمدن نیست، با دردی که بغضش هر شب مرا به دوزخ می¬کشاند؟ نمی دانم چرا حتی کلاغ ها هم از من می¬ترسند. سزای کدامین گناه را می¬دهم که به دار تنهایی آویخته شده-ام.
روزها تنها امیدم به خوشه های اطراف است و وای به روزی که برچیند داسی آخرین خوشه ی گندم را. و آن گاه شروع می¬شود فصل غم انگیز ترم.
و در پی آن فرا می¬رسد شبی که پایان دهد تپش های پوشالی ام را. و شاعر برایم خواهد سرود: «دیشب در آن مزرعه طوفان شد و به جا ماند تنها شنل پاره¬ایی از مترسکی بیچاره.»