کودک که بودم یک روز بی هوا در برف ها زمین خوردم‌و تمام لباسهایم خیس شدند !

سرما به تمام جان و تنم نفوذ کرده بود و در آن گرگ و میش صبح و کمبود گرمای خورشید بر خود میلرزیدم و صدای بر خورد دندان هایم به گوش میرسید !
چشمانم از سرما به اشک نشسته بود و فقط منتظر باریدن بود !
_خوردی زمین ؟
به سمت صدا بازگشتم ، همان پسری بود که عصر دیروز به پسر همسایه ریاضی کلاس دهم یاد میداد !
_چرا میلرزی؟سردته؟؟
ناشیانه سر تکان دادم و او هم انگار منتظر همین تایید من بود تا پالتوی مشکی رنگش را بر دوشم بیندازد و خودش با آن پیراهن سفید و پلیور آبی ،مردانه قدم بردارد!
گرمای پالتویش وارد قلبم شد جذبش شدم، تا جلوی مدرسه همراهی ام کرد . کنار شوفاژ کلاس ریاضی تمام فکرم مشغول آن پالتو و گرمایش بود که در آن سرما هم مرا گرم کرده بود !
تمام ۵ های پای تخته را وارونه (♡) میدیدم و رادیکال ها را بر سر اعداد مانند آن پالتوی مشکی رنگ تصور میکردم !
عدد زیر رادیکال هم‌منی بودم که خزیده بودم در رادیکال گرمایش!
سه سال گذشت ...
سه سال گذشت و وقتی به عشق آن ۵ های وارونه و رادیکال های گرما رشته ریاضی را انتخاب کردم او کنکور عشق داشت !
چند مدت بعد در حالی که از سرما سر در گریبان برده بودم، یاد سه سال پیش و آن روز افتادم . تمام وجودم به یکباره گرم شد !
داخل کوچه بن بست چیزی نظرم را جلب کرد !!
آقایی داشت پالتوی رنگ شبی را بر دوش دختری هم قد و قواره ام می انداخت!
همان کیف ،همان پلیور بود و همان رادیکال را تقدیم عدد دیگری میکرد !
انگار از بس درس عاشقی خوانده بود ، رادیکال بودن را یاد گرفته بود و برایش فرقی نداشت آن عدد من باشم یا دیگری !!
انگار وقتش بود از من جذر بگیرد و پالتویش را از سرم بردارد و دوباره و دوباره سرما به جان و تنم نفوذ کند !
انکار رادیکال باد اورده را هم ،باد میبرد !!