(قابل استفاده در نگارش پایه دهم)

سال‌هاست در میان لحظه هایی به دور از عشق و یا خنده ای از اعماق وجود رها شده ام.سال هاست که دلتنگم ، دلتنگ آن خانه‌ی قدیمی با درختهای نارنج و گل های شمعدانی لب حوض، دلتنگ آن شبهایی که تصویر هلال ماه در حوض ما را ساعت‌ها به خود خیره وا می‌داشت و بوی پوست پرتقال هایی که تومشتاقانه بر روی شوفاژ می‌گذاشتی و عطر آن  سوزش سرمای زمستان را از یادمان می برد و شاید اگر تا قبل از غروب روز بیستم اسفندماه ۳۵ سال پیش به اینجا آمد بودم دلتنگ کسی نمی شدم که مرا پدر صدا بزند.
به یاد داری اولین بارکه غرق در چشمان هم شده بودیم درست وسط پاییز زیر باران در میان رقص شورانگیز برگها ، به یاد داری صبح های سه شنبه که می‌خواستی مرا از خواب بیدار کنی یادآوری می کردی که امروز قرار است برای خوردن صبحانه به کافه توس برویم . به یاد داری لبخند هایت را زمانی که در باغ انار به تو می گفتم این انارها در برابر گیسوان حنایی تو شرم زده می‌شوند؟ به یاد داری زمانی که گلدان های گل های اطلسی را عوض می‌کردیم تو می‌گفتی لمس خاک همانند لمس دستان تو سراسر عشق است؟ به یاد داری زمانی که دعوایمان می شد و از من دلخور می شدی ومن پنهانی پشت تو می نشستم و موهای بلند و حنایی تو را می بافتم ؟
 اما سالهاست که دیگر  باران های پاییز،حال و هوای آن روزها را ندارند . بعد از رفتن تو کافه توس ویران شد و نمی دانم به جای آن چه ساخته اند و دیگر شور و اشتیاقی برای رفتن به باغ انار ندارم؛خوب آنجا بروم که چه ؟ تو که نیستی تا برایت انارهای سرخ را دست چین کنم. می دانی؟دلم بدجور برای بوی خوش گیسوانت تنگ شده است.
اما تلخ تر از طعم نبودن تو ، دوری از کسی است  که در چشمانش می‌توانستم تو را  جستجو کنم و دوری از به آغوش کشیدن کسی که بسیار دلتنگ او هستم، کسی که مرا پدر صدا می کرد! راستش به تو حسودیم می شود می‌توانی نوه مان را ببینی؛ کاش حداقل می‌دانستم دختر است یا پسر گاهی اوقات به او حق می‌دهم. پیر شده ام ، پیر و فرتوت ، پرستاری از من کار ساده‌ای نبود. من خود از او خواستم که مرا به این جا بیاورد!آخر دوست نداشتم پسرمان بخاطر من رنج بکشد؛ اما دوست نداشتم مرا یکباره به فراموشی بسپارد. دوست نداشتم مرا از آغوش خود دریغ کند . دوست داشتم حداقل از پشت تلفن از زبان خودش خبر پدر شدنش رامی شنیدم.اینها را نگفتم تا از او دلگیر شوی، اینها را گفتم تا اگر زمانی به خوابش رفتی تداعی کننده ی تصویر مبهمی از من باشی.
اتاقم را میبینی؟ اتاقی با دیوارهای سفید و پنجره ای خالی از هرگونه نقش، که به یاد تو دو گلدان شمعدانی بر روی طاقچه ی آن گذاشتم ؛چرا که تمام روز از این پنجره تماشاگر کسانی هستم که حال و روزشان بی شباهت با حال و روز من نیست ،با این تفاوت که غم های آنها پشت خنده هایشان پنهان است و حالا نتیجه ی آن مهربانی ها این شده است که پشت خنده های ساختگی شان پنهان شوند و چه کسی میداند این لبخندها و مهربانی ها از چه غمی بر خاسته است.
خودت که میبینی اینجا درخت دارد اما درخت نارنج ندارد، حوض دارد اما دیگر نقش هلال ماه در حوض، معنایی برایم ندارد. شوفاژ هم دارد، گاهی اوقات پرتقال هم میخورم، اما نمی‌دانم چرا رغبتی ندارم که پوست آن را روی شوفاژ بگذارم.عطرش عطر سابق نیست چون در هوایی می‌ پیچد که جای نفس های تو خالیست.