با صدایی زیباتر از خش خش برگهای پاییزی،آرامش بخش تر از ترانه باران و پرخروش تر از هر صدایی که تا کنون شنیده بودم از خواب بیدار شدم.
به سختی پلک های درهم تنیده ام را باز کردم.
این چیست!چه زیبا و دلنواز است!
این صدای امواج خروشان دریا و نوای عارفانه اوست که توسط پس گردنی باد درست می شد‌.
اما ......من اینجا چه میکنم؟؟
یادم آمد.من از کشتی به پایین افتادم و همنشین قطره های آب شدم،همسفر باد شدم و خورشید هم دست نوازشش را برسر ما می کشید.
در این فکر بودم که دریا با رقص الماس های ریز و درشتش توجهم را جلب کرد.
باد هوهو کنان آمد و صورتم را نوازش کرد،اما چیز عجیبی در آن بود.....عشق!
آری عشق!عاشقی دل خسته با او همراه بود آری آن عشق،عشق همیشه ماندگار پاییز بود که با برگهای عریان و خزان تمام هستی را زیر و رو میکرد تا به معشوقش برسد.
وای.غروب........
غروب چه زیباست!
دریا آرام میگیرد و خورشید پتویی نارنجی رنگ بر سرش می کشد.
باد آرام می گیرد و دیگر هوهو نمی کند.
پاییز ساکت می شود و دیگر به دنبال معشوقش نیست.انگار که معشوقش را یافته!
من نیز محو این زیبایی الهی شده ام.
اما حیف که تنها چند لحظه عمرش به طول می انجامد.
عجب لحظه ای لحظه ای تلخ اما عاشقانه.