سانچی

کشتی نفت‌کش سانچی بعد از ده روز سوختن در اقیانوس غرق شد. تمام سی‌ودو سرنشین کشتی در دریا غرق شدند. این روزها این جملات را از همه می‌شنویم. هرکس حرفی دارد. یکی به‌دنبال مقصر است، یکی با هر منطقی به ماجرا نگاه می‌کند علت غرق‌شدن را نمی‌فهمد، دیگری فریاد می‌زند «سایهٔ سرم رفت» و دلقکی هم به‌دنبال مسخره‌کردن است و هیچ درکی ندارد از این فاجعه.
فاجعه است در روزگاری با این‌همه پیشرفت. کشتی با آن عظمت در آتش غرق شود و در دریا بسوزد. این‌که در دریا بسوزی و خاکستر شوی و بدانی به‌زودی فراموش خواهی شد درد دارد.
این‌که حتی استخوانت نیز بازنگردد تا همسرت بر آن گریه کند درد دارد. ما این درد را به غم ازدست‌دادن آتش‌نشان‌ها اضافه می‌کنیم. ما به این خاطرات تلخ روزهای سرد زمستانی عادت داریم. ما به این‌که آتشی در سرما شعله گیرد و دامان بی‌گناهان را بگیرد عادت داریم.
اما ای کاش عادت نکنیم به این‌که افرادی بی‌گناه جان خود را فدا کنند، چند روزی سوگواری کنیم و بعد فراموششان کنیم. عادت نکنیم.
آخر مگر چه‌قدر توان در ماست؟ چه‌قدر می‌توانیم مثل کوه بایستیم و دم نزنیم؟ تا کی می‌توانیم به چشمان اشک‌بار دختری که از فراق پدرش می‌گرید نگاه کنیم و به او بگوییم «بابا پیش خداست. تو گریه کنی ناراحت میشه»؟
ای کاش این درد آخرین غم صندوقچهٔ خاطرات ما باشد.
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت.